❤❤ בرسا اجابت یــڪ בعا

http://zibasaz.niniweblog.com/ 

یڪے بود یڪے نبود همیטּ دو ωـال پیش بابا و ماماטּ مهربونے تو یڪ פֿـونـہ ے زیبا پر از عشق و صمیمت زندگے میڪردند اونا ڪـہ زندگے عاشقانشونو چند ωـالے میشد شروع ڪردـہ بودند همـہ چیز توے زندگیشوטּ داشتטּ ؋قط جاے یڪ ؋رشتـہ مثل مטּ פֿـالے بود . یڪ روز ڪـہ دل دوتاشوטּ گرفتـہ بود از تـہ قلبشوטּ از פֿـدا פֿـواستטּ یڪے از ؋رشتـہ هاے ڪوچولوے زیباشو براشوטּ زمینے ڪنـہ تا قدماے مخملیش شادیشونو تڪمیل ڪنـہ .خدا جوטּ هҐ ڪـہ פֿـیلے مهربونـہ نخواست ایטּ دوتا مرغ عشق .غمگیטּ باشטּ پس منو انتخاب ڪرد ڪـہ زمینے بشҐ و برҐ تو دل مامانے مهربونҐ . بعد از نـہ ماـہ انتظار بالاخرـہ مטּ پا بـہ ایטּ دنیاے פֿـاڪے گذاشتҐ و در تاریخ هشتҐ شهریور 1390 ار دل مامانے بیروטּ اومدҐ و شدҐ همـہ چیز بابا اردواטּ و ماماטּ مژڪانҐ . البتـہ اونا هҐ همـہ چیز مטּ هستند .
 
 و اینطورے بود ڪـہ شدҐ
 
 درسا اجابت یڪ دعا

عشق من
 
 פֿـدا جوטּ ؋رشتـہ هاے ڪوجولوے آسمانے تو رودتر زمینے ڪטּ
 
 چوטּ ماماטּ و باباهاے زیادے رو زمیטּ منتظرטּ

 

 

http://zibasaz.niniweblog.com/
 


 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 25 مهر 1393 | 2:32 قبل از ظهر | نویسنده : مامان בرسا |

این خنده زیبا تو

و اگر می خواهید خدا را بشناسید ، در پی کشف رازها نباشید .

نفس من

بلکه به گرداگرد خویش نگاه کنید ، او را خواهید دید که با کودکانتان سرگرم بازی است .

عزیزم

و به آسمان بنگرید ، او را خواهید دید که در میان ابرها گام بر می دارد،در حالی که دست هایش را در آذرخش دراز کرده است و در باران پایین می آید .

عشق من

او را خواهید دید که در گل ها می خندد ، آن گاه به پا می خیزد و در لابلای درختان ، دستانش را برای شما تکان می دهد .

گل من

شکر...شکرت ای خدا




[ موضوع : گالری عکس پر از عکسای کودکی ]
تاريخ : جمعه 14 بهمن 1390 | 2:26 قبل از ظهر | نویسنده : مامان בرسا |

عروسکی عروسکی تو خوشگل و بانمکی

سلام عروسکم

bridesmaid doll dress animated gif

عریزم امروز خاله فرزانه واسه شما یه دست لباس عروس آورد. خیلی نازه . خاله زودی کرد تنت و چپ و راست با موبایل و دوربین بابا و خاله ازت عکس میگرفتن . که چند تاشو برات میذارم ببینی چه جگر طلایی شدی .

 قربون او نگاه قشنگت

اولش انگاری از تورهای لباسه کمی میترسیدی . و نق نق میکردی و بعد ذوق و شوق ماها رو که میدیدی . خودت هم خوشت اومد. میخندیدی و دلبری میکردی .

bride wedding dress dancing animated gif

 دوست دارم عروسک من

دیگه بعد از چند بار عکس گرفتن یاد گرفتی و خودت ژست میگرفتی ببین مامان چه نازی کردی !!!!!!

 ناز نین مامان

عزیزم شما زیباترین عروسک مامانی .

 

 

 




[ موضوع : خاطرات یک ماهگی تا یک سالگی ]
تاريخ : چهارشنبه 12 بهمن 1390 | 6:33 بعد از ظهر | نویسنده : مامان בرسا |

سلام عزیزم

من و شما و بابا اردوانی . امروز صبح رفتیم مرکز بهداشت تا شما چک ماهیانه تو انجام بدی . اولش که شروع به تعویض پوشک و لباسات کردم کمی نق نق کردی . اما بعد که متوجه شدی میخوایم بریم بیرون و از فضای خونه داری خارج میشی . شروع کردی به آواز خودن و خندیدن . منم از خدا خواسته رفتم دوربینو برداشتم و از این لحظات طلایی عکس انداختم .Baby3a.gif

 

شما گل رز مامانی

تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures

سوار ماشین که شدی طبق معمول کمی گیچ خواب شدی ولی از آنجاییکه مرکز بهداشت بهمون نزدیکه دیگه نخوابیدی .وقتی رفتیم توی مرکز خیلی خوش برخورد بودی و برای خودت دلبری میکردی و لبخند تحویل پرسنل و غیر پرسنل میدادی .2baby.gif

عزیزمامان

برای خواندن بقیه مطلب و عکسها روی ادامه مطلب کلیک کنید  



ادامه مطلب

[ موضوع : خاطرات یک ماهگی تا یک سالگی ]
تاريخ : دوشنبه 10 بهمن 1390 | 7:36 قبل از ظهر | نویسنده : مامان בرسا |

خشم درسایی

آخه کله سحر چی به عکس گرفتن !!!!! خودت خوابت نمی یاد ما خوابمون میاد . عصبانی میشم ها .....!!!!

 اینم خنده خوب شد

اینم خنده . خوب شد. حالا دست از سر کچلمون بردار دیگه . باشه دختر خوب .!!!!

خوابم میاد

خیلی خوابم میاد . ول میکنی . بی خیال شو جون مامان جونت .

خسته شدم

ای بابا میگم نگیر دیگه نگیر . حتما" باید دستمو جلو دروبین بذارم .




[ موضوع : گالری عکس پر از عکسای کودکی ]
تاريخ : جمعه 7 بهمن 1390 | 2:13 بعد از ظهر | نویسنده : مامان בرسا |

زیباترین موش برای مامان و بابا

دختر گلم . موش کوچول مامان

اون قبل ترا وقتی تو رو از خدا میخواستم . هر وقت نی نی نازی رو میدیدم که خودشو موش میکرد کلی کیف میکردم . از وقتی شما گل دخترو دارم . هر روز منتظر بودم که شما این جرکتو بکنی تا اینکه امروز یکدفعه خودت حسابی غافلگیرم کردی و موش شدی یه موش ملوس و زیبا .

اولش وقتی دیدی بعد هر بار موش شدن میخندیم و کلی قربون صدقه ت میریم کمی جا خوردی . ولی بعد انگاری خودت متوجه شدی و چپ و راست موش میشدی تا ما قربون صدقه ت بریم .چون بعد ذوق ما حسابی خودت هم کیف میکردی و دست و پاتو تکون میدادی .

بعد از هر بار ی که یه حرکت جدید یاد میگیری من دوباره  و دوباره از خدا ممنون میشم .بابت اومدنت و بابت سلامتیت . خداحون بینهایت ممنون .

 




[ موضوع : خاطرات یک ماهگی تا یک سالگی ]
تاريخ : چهارشنبه 5 بهمن 1390 | 2:17 قبل از ظهر | نویسنده : مامان בرسا |

سلام عزیز دلم

درسا جان

هنر خدای خوبم

دخترم هر روز داری بزرگتر . شیرین تر و البته زیباتر میشی . با کارات مامان و بابا رو غافلگیر میکنی و ما منتظر و هیحان زده . میخوایم بدونیم کار جدید بعدیت چی میتونه باشه ؟

امروز کار داشتم . شما هم خیال خوابیدن نداشتی . البته آروم بودی و سرگرم بازی کردن . تصمیم گرفتم تخت پارکت رو بیارم تا دم آشپزخونه تا هم حواسم به شما باشه و هم کارامو بکنم . سرگرم آواز خوندن برای عروسکای آویزت بودی . منم صدای مخملی تو میشنیدم و کیف میکردم . جند لحطه فقط سکوت کردی . اما این دفعه به جای آواز خوندن شروع کردی به ملچ مولوچ کردن .

اول فکر کردم دوباره انگشتای دستاتو داری میخوری . ولی دیدم صدا فرق کرده . سریع اومدم ببینم داری چکار میکنی . دیدم انگشت شست پاتو به دهن گرفتی و با لذت تمام داری نوش حان میکنی !!!!!

جالب تر اینکه چند ثانیه ای یک مرتبه انگشتاتو عوض میکردی انگاری میخواستی بفهمی کدوم خوشمزه تره . Baby glitter plaatjes

داشتم فکر میکردم تا امروز که فقط دستاتو نوش جان میکردی روزی بیست دفعه باید دستاتو میشستم آخه بابایی میترسید میکروب وارد بدنت بشه . حالا که دو منظوره شدی چکار کنم ؟ !

Baby glitter plaatjes




[ موضوع : خاطرات یک ماهگی تا یک سالگی ]
تاريخ : سه شنبه 4 بهمن 1390 | 1:16 قبل از ظهر | نویسنده : مامان בرسا |

قربون چشمات

درسایم وقتی خواستم این عکسو بگیرم شما فیگور هنری گرفتی

 



ادامه مطلب

[ موضوع : گالری عکس پر از عکسای کودکی ]
تاريخ : دوشنبه 3 بهمن 1390 | 2:53 قبل از ظهر | نویسنده : مامان בرسا |

درسایم

عزیز دلم بعدها که این پست رو میخونی بدون که مامان امشب خیلی خیلی دلگیره از دست زمونه . مامانی یه دل سیر گریه کرده برای مادری که از امشب به بعد دیگه تخت یاقوت زندگیش خالی و سرد باقی میمونه .خدایا میدونم حکمتی بود و عقل من . نمیتواند حکمت این کارو بدونه . اما خواهش میکنم یه امشبو بذار یه کم گله مند باشیم . خدایا آخه این درسته که این همه آدم ظالم تو دنیا راست راست راه برن . اونوقت این فرشته کوچولو نتونه حتی شمع های دو سالگیشو فوت بکنه . خدایا خودت به این بابا و مامان درد کشیده و دردمند صبر عطا بکن . خواهش میکنم داغ به این بزرگی رو براشون سرد کن .

ای دختر بهار دو چشمت بهانه شد

سرمستی حضور تو در من ترانه شد

دستی زدی به ابر دلم در فراق تو

اشکی چکید از غم و بر دل روانه شو

از افتاب عشق تو در باغ ارزو 

غم ها برفت و بذر محبت جوانه شد

در امتداد بهارم ، تو در قفس 

میدانمت ، تو رفتی و روزم شبانه شد

نقاشی های حیرت انگیز از کودکان !

ودیگر هیچ ..................




[ موضوع : دلنوشته های مادری به دخترش ]
تاريخ : شنبه 1 بهمن 1390 | 2:54 قبل از ظهر | نویسنده : مامان בرسا |

سلام شیرینی زندگیم

درسایم

دیروز صبح از خواب که پا شدی . مثل هر روز نبودی کمی کسل و بی حوصله . اولش فکر کردم حتما" سرما خوردی و به همین دلیله که کسلی . اما برای اولین بار توی طول این چهار و نیم ماه گذشته . شروع کردی به گریه و نق نق کردن . بهت شیر دادم و چون شما گلم شبا پوشک نمیشی و جیش نمیکنی . اومدم یه شستشوت بکنم و پوشکت کنم . که یادم اومد امروز مثل روزای گذشته که بلافاصله خودتو خیس میکردی .کاری نکردی . خلاصه بازم بد به دل خودم راه ندادم و پوشکت کردم .

اما برخلاف هر روز نخوابیدی . مشخص بود چیزی داره اذیتت میکنه . بابا رفته بود سر کارش .اون موقع صبح هم روم نمیشد به کسی بگم یا برم در خونه ی همسایه ای .

بالاخره خوابیدی ولی خواب آرومی نرفتی و مدام در حال غلت خوردن بودی . دیگه کم کم داشتم نگران میشدم ساعت 9 صبح دوباره بیدار شدی . اومدم پوشکت رو تعویض کنم دیدم خشک خشکه . وای برات چه اتقاقی افتاده بود. داشتم سکته میکردم . بازم گریه کردی و منم اشک میریختم .خدایا به خودت پناه میبرم بجه م چرا اینجوری شده ؟

خاله نرگس زنگ زد مثل هر روز . اومدم جواب دادم . صداشو که شنیدم گریه کردم . با تمام وحودم . اون آرومم کرد و گفت چیزی نیست . اما فقط تا زمانی که باهاش صبحت میکردم آروم بودم. مرتب از خدا جون خواهش میکردم تو چیزیت نباشه . خدای من خدای من ..... حال اون لحظاتمو نمیتونم برات بنویسم باید مادر بشی که بفهمی چی میگم .

خلاصه من که حسابی هول کرده بودم دوباره به بابایی زنگ زدم و اون بنده خدا به سرعت نور خودشو رسوند. از اون طرف هم خاله و حسین ( پسرخاله پروانه) اومدن و برات ظرف مخصوص آزمایش ادرار نینی کوچولوها آوردن . تا اونا آزمایشتو بردن و تا چند ساعت بعد که جواب آزمایش رو گرفتیم مثل یه قرن بهمون گذشت . خاله فرزانه خودشو رسوند و بهت نبات داغ داد . خوردی و گذاشتت توی وان آب گرم . عزیزم خوب شدی و جواب آزمایش هم خوب بود و شما عفونتی نداشتی .

خدایا بازم هزار مرتبه شکر . خندیدی به وسعت دریا به وسعت تمام زندگیم . و من دوباره شاد شدم بابت هر لبخند تو .

 لبخند تو تمام زندگی

خاله گفت این بخاطر این بوده که شما داری فرنی میخوری و توی فرنی هم برنحه سردیت کرده بودخدایا بازم میگم ممنونم .بابت داشته و نداشته هام و

 برای وجود نازنین دخترم .

من به تو دلخوشم




[ موضوع : خاطرات یک ماهگی تا یک سالگی ]
تاريخ : جمعه 30 دی 1390 | 1:54 قبل از ظهر | نویسنده : مامان בرسا |

سلام عزیزم

مامانم این روزا خیلی خیلی بامزه شدی . کارایی میکنی که دوست دارم همشونو برات اینجا بنویسیم تا یادگاری باشه برای فرداها ولی متاسفانه کمبود وقت اجازه نمیده . اما تا اونجایی که بتونم سعی میکنم یادداشتشون کنم که به نوبت برات بنویسم .

حالا که خدا رو شکر غذا خور شدی . خیلی دوست داری غذا رو و من خیلی خوشحالم اما یه دردسر بزرگ داره چون بعدش نمیدونم چه جوری آرومت کنم .

الان که تعداد قاشقات بیشتر شده سعی میکنم تو دو نوبت بهت بدم که بیشتر حالشو ببری .

حالا دیگه ظرف غداتو میشناسی و وقتی فرنیتو برات میارم حسابی ذوق میکنی و دست و پاهاتو تکون میدی و میخندی . دقیقا" اینجوری ......

 

شکمو مامان

 

و وقتی که غذات تموم میشه . بازم دست و پاتو تکون میدی اما این دفعه با عصبانیت . و بعد هم گریه میکنی . دقیقا" اینجوری .......

بهترینی           

 

 

البته مامانی . دیروز یه کم شیطونی کردم و کمی از فرنیتو چشیدم . باید بگم واقعا" حق داری خیلی خوشمزه س .

      زیبا




[ موضوع : خاطرات یک ماهگی تا یک سالگی ]
تاريخ : چهارشنبه 28 دی 1390 | 2:05 قبل از ظهر | نویسنده : مامان בرسا |
صفحه قبل 1 ... 21 22 23 24 25 26 27 ... 30 صفحه بعد