آرام جانم درسا آرام جانم درسا ، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره
وبلاگ اجابت دعایموبلاگ اجابت دعایم، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 3 روز سن داره

❤❤ בرسا اجابت یــڪ בعا

اولین حرکت بسوی آینده

عزیزکم . دخترکم . مونسم . نفسم از وقتی دمر شدن را یاد گرفتی آروم نمی گیری تا روی زمین میزارمت میخوای دمر شی ولی امروز وقتی روی زمین گذاشمت و پرده را کنار زدم که کمی حمام آفتاب بگیری بعد از دمر شدنت دیدم داری تلاش میکنی که بری جلو ولی نمیتونستی چند بار سعی کردم سینه خیز بری اما راهشو بلد نبودی .وقتی میبینم خیلی تلاش میکنی اما به نتیحه نمیرسی خیلی دلم برات میسوزه . و چند بار تصمیم میگیرم خودم کمکت کنم اما خودمو نگه میدارم . آخه نمیخوام اذیت بشی . خلاصه تو همین فکرا بودم که یک دفعه دیدم پاهاتو  توی شکمت جمع کردی و با تمام قدرتی که داشتی خیز برداشتی به جلو .وای درسایم نمیدونی چقدر خوشحال شدم . هر بار که...
21 آذر 1390

روز تاسوعا و پخت نذری درسایی

درسای مامان پارسال وقتی تو دل مامان بودی و مامانی خیلی خیلی گرفتار و نگران مشکلات ریز و درشت بارداری بود .یک شب که خیلی دلم گرفته بود وقتی مثل هر شب دعا و نمازمو خوندم با تمام وجودم از خدا و امام حسین و شهید کوچولوی کربلا خواستم خودشون کمکم کنند که تو عزیز دل مامان و بابا رو سالم به دنیا بیارم . اون موقع بود که نذرکردم سال بعد ( امسال ) یه گوسفند بکشم و خورشت آلوچه و چلو نذری بدم . خدا جون منو قابل و لایق داشتن شما عزیز دل مامان دونستند و شما خانم گلی با اون قدمای مخملیت سالم و سلامت و زیبا . به دنیا اومدی و با خودت موجی از شادی به زندگیمون آوردی   . پس امسال روز تاسوعا نذرتو ادا کردم . امیدوارم خدا جو...
20 آذر 1390

دخمل لوس باباشه

درسای مامان .  این روزا رابطه شما دختر و بابا بدجوری عالی شده بطوری که شما خانم خانما فقط خنده های خوشگلتو  برای بابا جونیت میکنی وقتی میبینیش دیگه هوش و حواست فقط به بابایته و  دیگه جز اون نه کسی رو میبینی و نه صدایی میشنوی . مثلا" همین دو روز پیش شما قبل از اومدن بابا اینطوری بودی . و همینکه بابا جونت تشریف اوردن شما با دیدنشون اینطوری شدی .         آنقدر برای بابایت خودتو لوس میکنی که نگو . اونم که از خدا خواسته نمیدونه چکار کنه که شما گل مامانو خوشحال بکنه . کارهایی میکنه که تا به حال ازش ندیده بودم . یک وقتایی به خودم میگم این همه عشق پدرانه کجا قایم شده بود که حالا با این ...
19 آذر 1390

یه دخمل داریم تا نداره ............

چند روزی بود که حمام نرفته بودی مانده بودم چکار کنم . حقیقتش دیگه خجالت میکشیدم به خاله فرزانه بگم بیاد حمامت کنه . خاله جان زنگ زد و از شما سوال کرد و ازم پرسید نمیخوای درسایی رو حمام بدی ؟ منم که از خدا خواسته خلاصه اومدو شما که مرغابی تشریف دارید .و اصلا" توی حمام اذیت نمی کنید  وقتی اومدی بیرون حسابی پوست انداخته بودی دلم نیومد که عکس ازت نگیرم البته داشتی میخوابیدی و چشمای نازتو حواب گرفته بود .اما با چشمای خمار و خواب آلود بازم خوشگلی . تو بهترینی . ...
11 آذر 1390

همه رو از کار و زندگی انداختی

عروسکم این روزا همه را از کار و زندگیشون انداختی . عمه فاطمه که تقریبا" هر روز صبح میاد و شما را میبینه . مامانی و بابایی ( مامان و بابا ی باباحونیت) که هر عصر تا شما را نبینن روزشون شب نمیشه . مامانی و بابایی ( مامان و بابای مامان) که هر شب میان و شما را میبینن. بقیه هم یا میان یا اگر نتونن بیان بهمون سر بزنن حتما" طی روز تماس میگیرن و احوالتو میپرسن و کلی قربون صدفه ت میرن . خلاصه فقط من و بابا اردوان نیستیم که عاشقانه دوست داریم و بهت عشق میورزیم . شما خیلی خوشبختی . چون اطرافیانت آنقدر دوستت دارن که هر وقت و هر زمان در آینده به کوچکترین کمکی نیاز داشته باشی خالصانه بهت کمک کنند . ...
9 آذر 1390

اولین گریه برای حسین

سلام درسای مامان امروز روز اول ماه محرم بود و تلویزیون داشت نوحه خوانی و مراسم سوگواری پخش میکرد همانطور که صدای نوحه خوان توی فضای اتاق پیچیده بود داشتم با نوحه خوان زمزمه میکردم . که یکدفعه دیدم به طرف صدا برگشتی و خیره با اون چشمهای نازت به تلویزیون زل زدی . یکدفعه دیدم لباتو به نشانه ی گریه . هی ورمیچینی ودوباره حالت عادی به خودت میگیری بعد از چند ثانیه یکدفعه با تمام وجودت گریه کردی .نمیدونستم چه جوری آرومت کنم . تا حالا به این شدت گریه نکرده بودی .نمیدونم صدای غمگین نوحه خوان بود که تو رو به گریه انداخت . یا عزیز من تو هم دلت برای مظلومیت صاحب کربلا سوخت . بالاخره هرچه بود این اولین گریه ی حسینی تو بود...
7 آذر 1390

یک حرکت خارق العاده

مامانم. آرام جانم بازم سلام الان دو سه روزه که شما میخوای دمر بشی ولی تا می یومدی روی پهلو دوباره برمیگشتی روی کمر میخوابیدی و دوباره تلاش و باز هم تلاش .آنقدر که نفس نفس میزدی. دیگه عصبی میشدم . چند بار اومدم کمکت کنم تا بتونی برای یک بار هم شده دمر بشی ولی جلوی خودمو میگرفتم . امروز بابا حون داشت کاری انجام میداد صدام زد که براش چیزی ببرم . وقتی برگشتم . وای خدای بزرگ   درسا جونم دمر شده بود .نمیدونی چقدر خوشحال شدم .و از صدای جیغم بابا حون طفلی ترسید پرید تو اتاق و وقتی دید واسه چی جیغ زدم .کمی آروم گرفت . این بابا جونی رو من و شما بالاخره راهی بیمارستان نکنیم خ...
28 آبان 1390

روزی که درسا از مامانش ترسید

سلام به کوچولوی مامان درسایم از دیروز  کمی حال ندار بودم . وقتی سردرد و گلو درد م شدت گرفت تصمیم گرفتم به بابا اردوان زنگ بزنم  بیاد منو ببره درمانگاه آمپولی . چیزی بزنم زودتر خوب شم . هم بتونم از شما گلم مواظبت کنم همینکه شما یک وقت زبونم لال از من نگیری . خلاصه دکتر رفتمو و ایشون خیلی تاکید کرد که حتما" تو محیط خونه ماسک بزنم . از وقتی ماسک زدم شما خانم اصلا" تحویل که نمی گرفتی هیچ . تازه اخم میکردی و چشمای نازتو میبستی که منو نبینی . جالب بود که وقتی باهات حرف میزدم به طرف صدای آشنام برمیگشتی نگام میکردی ولی همینکه میدیدی منو. میترسیدی و دوباره چشماتو میبستی و سعی میکردی تو مسیرنشستنم هم نگاه نکن...
25 آبان 1390