روزی که درسا از مامانش ترسید
سلام به کوچولوی مامان
درسایم از دیروز کمی حال ندار بودم .
وقتی سردرد و گلو درد م شدت گرفت تصمیم گرفتم به بابا اردوان زنگ بزنم بیاد منو ببره درمانگاه آمپولی . چیزی بزنم زودتر خوب شم . هم بتونم از شما گلم مواظبت کنم همینکه شما یک وقت زبونم لال از من نگیری .
خلاصه دکتر رفتمو و ایشون خیلی تاکید کرد که حتما" تو محیط خونه ماسک بزنم .
از وقتی ماسک زدم شما خانم اصلا" تحویل که نمی گرفتی هیچ . تازه اخم میکردی و چشمای نازتو میبستی که منو نبینی .
جالب بود که وقتی باهات حرف میزدم به طرف صدای آشنام برمیگشتی نگام میکردی ولی همینکه میدیدی منو. میترسیدی و دوباره چشماتو میبستی و سعی میکردی تو مسیرنشستنم هم نگاه نکنی .
بالاخره دیشب وقتی دیدیم نمیخوابی بابا تصمیم گرفت جای منو بگیره .
شما تا صبح پیش بابا بودی و اون ازت نگهداری کرد. (یک هورا به بابای مهربون )
و جات خالی مامانی هم فرصت را غنیمت شمرد و تا صبح راحت خوابید
.حالا که دارم این مطلبو مینویسم خدا را شکر خوبم و دیگه ماسکو برداشتم و شما هم راحت خوابیدی و از مامانی هم نمیترسی خدایا دیگه مریض نشم که دخمل گلم از مامانش بترسه . مامان فدات شه . 



روزی که درسا از مامانش ترسید 

