بابا . مامان بذارین بخوابم
امروز صبح که از خواب بیدار شدی . و چشم های خوشگلترو به روی دنیا باز کردی . دایم با هام حرف میزدی ( البته به روش خودت ) انگاری میخواستی بهم چیزی بگی . بعد از کلی قربون و صدقه رفتنت . یادم افتاد بابایی طفلی دیرش شده و باید براش صبحونه ای چیزی آماده کنم . بابا رو صدا کردم و ازش خواستم با شما بازی کنه تا من صبحانه ی بابا رو سریع آماده کنم . اومدم تو آشپزخونه بابا هم شما رو برداشت و اومد تو پذیرایی و شما رو گذاشت رو پاهاش و باهات صبحت میکرد. بابا :دخترم تو عزیزترین کس من و مامانی هستی .میدونی ؟ درسا: آه ......او.....آ..... او...... بابا :عزیزم یه خرده...








