آرام جانم درسا آرام جانم درسا ، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره
وبلاگ اجابت دعایموبلاگ اجابت دعایم، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 3 روز سن داره

❤❤ בرسا اجابت یــڪ בعا

بابا . مامان بذارین بخوابم

امروز صبح که از خواب بیدار شدی . و چشم های خوشگلترو به روی دنیا باز کردی . دایم با هام حرف  میزدی ( البته به روش خودت ) انگاری میخواستی بهم چیزی بگی . بعد از کلی قربون و صدقه رفتنت . یادم افتاد بابایی طفلی دیرش شده و باید براش صبحونه ای چیزی آماده کنم .   بابا رو صدا کردم و ازش خواستم با شما بازی کنه تا من صبحانه ی بابا رو سریع آماده کنم . اومدم تو آشپزخونه بابا هم شما رو برداشت و اومد تو پذیرایی و شما رو گذاشت رو پاهاش و باهات صبحت میکرد.   بابا :دخترم تو عزیزترین کس من و مامانی هستی .میدونی ؟ درسا: آه ......او.....آ..... او...... بابا :عزیزم یه خرده...
22 دی 1390

وقتی پستونک باعث دردسر میشه ......

درسا ی گلم سلام . از دیروز یه کار جدید یاد گرفتی که کمی هم باعث دردسر شده . عزیزم یاد گرفتی پستونکتو در میاری از دهنت و تو دستت هی میچرخونی بعد که میخوای دوباره اونو بذاری دهنت . دیگه یادت میره که از کدوم طرف باید اونو بذاری دهنت . طرف پلاستیکی اونو میگیری دستت و طرف دسته شو میذاری دهنت . شما هم که دهن غنچه . هی فرو میکنی تو دهنت و نتیجه  ای هم نمیگیری تا اینکه مایوس میشی و گریه میکنی .  میام پستونکو از دستت میگیرم  . میشورم و میذارم دهنت ولی فقط  برای چند ثانیه س . دوباره روز ازنو و ............... ...
19 دی 1390

هورا اول شدیم !!!!!!!

سلام مامان و باباهای مهربون و درسای عزیزم روز تولد نی نی وبلاگ مامان مثل همیشه رفت سری بزنه به متولدین همانروز و با نظر گذاشتن و تبریک گذاشتن تو وبشون سهمی از خوشحالیشون داشته باشه . دیدم که نینی وبلاگ هم تولدشه پس کلیک کردم و به نینی وبلاگ عزیز هم تبریک گفتم . تا اینکه چند روز پیش توی نینی تلگراف خوندم که هر کس که در آخرین پست اخبار نینی وبلاگ نظر بذاره به قید قرعه عکس نینیش برای یه هفته در ویترین قرار میگیره . دیگه وقت نشد برم ببینم موضوع چیه .جمعه هم که آخرین مهلت بود اینترنت قطع بود و نتونستم برم تااینکه امروز طرفای ظهر مامانی آرینا موفرفری که همین جا صمیمانه ازش تشکر میکنم بهم...
18 دی 1390

خود کرده را تدبیر نیست

سلام به دختر ورزشکار مامان عزیزم امروز کله سحر که بابا میخواست بره سرکار شماهم اون چشمهای نازت را باز کردی و بهم یه خنده زیبا هدیه کردی . داشتم باهات حرف میزدم و صبح بخیر بهت میگفتم که متوحه شدم بینیت پره و درست نمیتونی نفس بکشی . بابا تا فهمید گفت الان براش تمیز میکنم شما خیلی از این کار بدت میاد پس سرتو به راست و چپ میبردی که بابا نتونه کارشو بکنه . من رفتم آشپزخ ونه که کارای صبحونه را انجام بدم که دیدم بابا دستشو گذاشته روی چشمش و با خودش میگه فکر کنم در آینده دخترم بوکسور بشه فکرکنم در آینده ........ وقتی اومد تو آشپزخونه بهش گفتم داریه با خودت چی میگی ؟ گفت داشتم بینیشو تمیز میکردم نمیذاشت منم به...
16 دی 1390

این فرشته معصوم من

عزیزم درسای گلم  از همون روزی که به دنیا اومدی خیلی معصوم و آروم بودی و هستی . عزیزم همین دیشب برات پست گذاشتم که شما واکسنتو به سلامت زدی و حالت هم خوبه . ولی از ساعت 2 صبح که بیدار شدی تب داشتی و بیقرار بودی . من وبابایی تا صبح کنارت بیدار بودیم . میدیدیم که چقدر اذیتی . دیگه اشکمون دراومده بود . ولی دخترم . فرشته معصومم با اینکه خیلی خیلی حالت بد بود ولی فقط نمیتونستی بخوابی اما گریه نمیکردی . کاش مثل آدم بزرگا . که وقتی ناراحتن . نمیدونم بیمارن . یا حوصله ندارن . دق دلی شونو روی یکی خالی میکنن شما هم این کارو میکردی . اینقدر گریه میگردی تا من و بابایی کلافه بشیم . اما فقط بی قرار بودی . و بس  حالا خدارو صد هزار مرتب...
10 دی 1390

واکسن چهار ماهگی

درسایم .سلام مامانی روزا داره میگذره شما بزرگتر و خانمترو زیباتر از روز قبل میشی . و من از وجودت سرمست تر و خوشحال ترو شاکرتر . امروز واکسن چهار ماهگیتو زدی  اول صبح خاله جان فرزانه رفتند براتون پرونده تونو گذاشتن تو نوبت و خودشون منتظر موندن تا ما رسیدیم . من که طبق معمول شما رو سپردم به خاله و خودمو رسوندم به دورترین جای ممکن که صدای ناله و یا گریه تونو نشنوم . دو سه دقیقه بعد دیدم سرو کله بابا جونی هم پیدا شد . بابا میگفت : آقای پرستار که میخواستن بهتون واکسن بزنن به بابا گفته : ( آقا کجا ؟ بیا پاشو محکم بگیر  ). اما بابا بهشون گفته که تحمل نداره و نمیتونه وایسه . خلاصه خ...
9 دی 1390

عروسک صورتی همبازی جدید درسا

درسا جونی .  این روزا یک همبازی جدید داری و باید بگم خیلی خیلی هم بهش وابسته ای . با نگاه قشنگت فقط دنبالش میگردی . اگر جند تا عروسک دوروبرت بذارم سریع اونو تو دستت میگیری و باهاش بازی میکنی . حرف میزنی . وقتی آهنگشو برات میزارم بیشتر خوشت میاد و عکس العملات به اوج میرسه .              ...
6 دی 1390

اندر حکایت شب یلدا

مامانی از چند روز مانده به شب یلدا توی رویاهام . هر دقیقه یه جور این شبو ترسیم میکردم . یک دفعه تصمیم میگرفتم یه جشن سه نفره داشته باشیم . یکدفعه تصمیم میگرفتم یه مهمونی خانوادگی با حضور فامیل درجه یک و دفعه ی بعد ...... دو روز مونده بود به شب یلدا خاله افسانه و مادربزرگ و پدر بزرگ (مادری ) و خاله نرگس گفتند ما برای شب یلدا چون اولین یلدای درسا خانمه میایم خونتون . منم استقبال کردم خلاصه همه چی خوب بود تا دیروز صبح . از وفتی از خواب بیدار شدم احساس کوفتگی شدیدی در بدنم کردم و یه جور بی حسی تمام بدنمو گرفته بود . یک دقیقه سردم میشد و یک دقیقه گرمم . تا ظهر به روی خودم نیاوردم و حتی برای جشن شب یلدا . به خاله فرزانه زنگ ز...
2 دی 1390

پرتاب شیشه دوا خوری

سلام درسای مامان چند روز پیش بردمت برای وزن و قدت بهداشت . خیلی نگران بودم چون احساس میکردم نسبت به ماه قبل وزن نگرفتی خدا را شکر اون ماه 4950 بودی و این ماه 5700 شده بودی و خانم پرستار گفت همه چیز خوبه . و خیالمو راحت کرد. به خانم پرستار گفتم که شما قطره مولتی ویتامینتو با هزار دردسر میخوری . و ایشون لطف کردن و اسم یک قطره خارجی مولتی ویتامین را بهم دادن و گفتن که احتمالا" اینو بدون دردسر میخوره تازه فرمول بهتری نسبت به نمونه ی ایرانیش داره . خلاصه توی راه برگشت بابا اردوان سریع براتون از داروخانه تهیه کرد . وقتی برگشتیم شما خیلی گرسنه بودی و کم کم داشتی بی تابی میکردی بهترین موقعیتو دیدم تا گرسنه ای بهت قطره رو بدم پس تو...
23 آذر 1390