آرام جانم درسا آرام جانم درسا ، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره
وبلاگ اجابت دعایموبلاگ اجابت دعایم، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 3 روز سن داره

❤❤ בرسا اجابت یــڪ בعا

دخترکم باجی شده .......

سلام خانم گل مامان و بابا اول از هرچیز باید من و شما یه تشکر خیلی خیلی جانانه بکنیم برای این همه محبت دوستان خوب نی نی وبلاگی مون که وقتی پست قبلی رو گذاشتم همه از طریق نظر گذاشتن حال شما رو میپرسیدن که باید بگم با دعای شما و لطف خدا از بعد از ظهری دیگه خوب شد و شیطنتاش دوباره گل کرده . خدا رو شکر .و از شما بینهایت ممنون . و دیگه اینکه بازم بابا جونی تشریف بردن         فروشگاه لوازم کودک و یه مشت رخت و لباس  واستون خریدن .     و یه روسری هم روی وسایل بود که وقتی سرت کردم. از باجی شدنت خیلی لذت بردی و جلو آیینه از قیافه خودت خیلی خوشت اومده بود ...
11 اسفند 1390

اندر حکایت واکسن البته از نوع شش ماهگی ......

سلام عزیزم . دیشب تا ٤ صبح من و بابا بخاطر شما بیدار بودیم . نمیدونی جه تبی داشتی . به نوبت پا شویت میکردیم . مامانی دوباره خیلی بابت واکسن اذیت میشی . بازم خوبه یه چند ماه راحتی . دیگه اشکمون داشت واست در میمومد. بابایی که اصلا" طاقت اذیت شدن شما رو نداره . میگفت دیگه نمی خوام واکسن بزنه . ا ینطور خیلی زجر میکشه . البته خودش خوب میدونه واسه خودته اما خوب حس پدرانش دیگه . اون میگفت که من بخوابم منم میگفتم اون بخوابه اما از بس نگران بودیم جفتمون پلک نزدیم . دیگه ساعت ٤ صبج بود که کمی تبت پایین اومد و تونستی بخوابی . بابا طفلی هم یه دو .سه ساعتی خوابید . اما من میترسیدم . بخوابم . میترسیدم خوابم ببره وشما دوباره تب کنی چکار کنم ...
10 اسفند 1390

واکسن 6 ماهگی ......

گل خانمی سلام عرض کردم .... اولا" این عکسو شیوا جون دختر خاله به مناسبت شش ماهگی شما گلی مامان درست کردن . دستت درد نکنه شیوا جونم . دوستت دارم . وبعد     امروز شما خانمی بازم به کمک و یاری خاله فرزانه تونستی واکسنتو بزنی .و من و بابایی هم طبق معمول ..... و بعد هم سری قبل که رفتیم واست گفتم که یه پسمله خوشگل و چشم آبی رو زدی . ولی امروز یه دخمله 8 ماهه چشم آبی همچی تیز کرده بود واست و هر دم یورش میوردن که شما رو بزنن . من نفهمیدم شما با چشم آبی مشکل داری یا اونا با شما . نمیدونم . و بعد اومدیم خونه . هر کاری کردم نمی خوابیدی و میخواستی بزارمت زمین که سینه خیز بری . منم نگران بودم که نکنه پا...
9 اسفند 1390

تا میشه غلت زد ... چرا زحمت .......

سلام عزیزم . درسایی این روزا سعی میکنم چیزایی که دوست داری تو مسیر ت قرار بدم که به هوای برداشتن اونا . تلاش کنی و جلو بری . اما هنوز خیلی توان نداری . یه کم که میری جلو . سرتو میذاری زمین و کمی استراحت میکنی . امروز عروسک مورد علاقتو . واست گذاشتم . اول یه کم اومدی جلو . ولی خسته شدی و کمی استراحت کردی . رفتم سری به آشپزخونه زدم و غذامو نگاه کردم و اومدم . دیدم عروسک جلو دستته . کمی تعجب کردم . آخه خیلی سریع خودتو بهش رسونده بودی . یکی . دو ساعت بعد . دوباره از خواب که بیدار شدی . پستونکت توجهت را جلب کرد. اول دوباره با هزار زحمت . سینه خیز رفتی . اما بعد دیدم با غلت زدن به سرعت خودتو به پستونکت رسوندی . مامانی شما چقد...
5 اسفند 1390

هورا به من و بابا

بله خانم گل . امروز بالاخره بعد از حدود  ٦ ماه تونستیم من و بابا شما رو حمام کنیم . البته نه به خوبی خاله . ولی خوب برای اولین بار بدک نبود. قضیه هم از این قرار بود که شما گلی مامان میخواستی خودت شیشه رو بگیری . منم گذاشتم امتحانی ببینم میتونی . اولش گرفتی و خوب بود ولی چند لحظه بعد دستات خسته شد و شیر بجای دهن کوچولوت . تشریف بردن تو گردن و گوش و مو های سرکارخانم . بابایی هم تازه اومده بودن اول تصمیم گرفتیم . بریم خاله جون رو بیاریم . اما بعد خیلی خیلی به خودمون جرات دادیم و شما رو بردیم حمام . خلاصه با کمک بابا و عروسکات و همکاری شما . خمامت کردیم و کلی هورا شدیم .   بعد از حمام به خاله زنگ زدم و این موفق...
2 اسفند 1390

بزن قدش

سلام مامان . این روزا داری کم کم معنای شیطنت بچگی رو میفهم . کمی شلوغ و بازیگوش شدی . دیگه خوابت داره کم و کمتر میشه . لثه هات خیلی اذیتت میکنه . سینه خیز میری و البته خیلی کند و زود خسته میشی . اما وقتی چیزی رو میبینی که ازش خوشت میاد . به هزار زحمت خودتو بهش میرسونی . با اون دستات که من عاشقشونم برش میداری و به دهن میکشی . دیروز خاله جون اومدن خونهمون تا بهمون سر بزنن . خاله جونی فرزانه که سه تا پسر داره . وید طولایی در بزرگ کردن بجه ها . آخه بنده خدا هرگس که بجه داره میشه . سریع از اون میخواد چند روزی پیشش باشه تا یه خرده ازش بچه داری یاد بگیره . وقتی یه خرده با شما بازی کردو شما خانم هم طبق معمول شروع به لبخندو دلب...
1 اسفند 1390

درسای ددری من .....

  فرشته کوچولو مامان سلام عزیزم . شما دیگه من و بابا رو و همین طور محیط خونه رو خیلی خوب میشناسی . و وقتی به یه جای جدید پا میزاریم با بهت و حیرت . دو رو برات رو نگاه میکنی .اطرافو برای خودت خوب براندار میکنی . تا واست عادی بشه . برای بچه ها میخندی انگاری میدونی اونا هم مثل شما بچه هستن . وقتی یکی از همسایه ها با نی نیش که البته همه از شما بزرگترن . میان خونمون . شما دیگه از نی نیشون چشم برنمیداری . با خانم های همسایه کمی غریبی میکنی و با همشون راحت نیستی . اما میانه ت با آقایون خیلی خوبه از آقایون همسایه بگیر تا کاسب و بقال و چقال . همگی رو دوست داری و با دیدنشون واسشون حسابی دلبری میکنی . نم...
29 بهمن 1390

وقتی درسایی علامت سوال میشود ........

عزیزترین سلام مامانی این روزا داری کم کم شیطون میشی و مامان مثل قبل وقت نداره که وبتو هر روز آپ کنه . اما اشکالی نداره شب ها که شما در خواب ناز به سر میبری سعی میکنم بیام نت و برات چند سطری بنویسم . چند وقتیه واست شعر حسنی رو میخونم . البته با کمی تغییر مثلا" تو دهه شلمرود درسایی تک و تنها بود و .... شما خیلی دوست داری و توی اون مدتی که واست میخونم با اون چشمای نازت زل میزنی و نگاهم میکنی و تا آخرش حتی تکونم نمیخوری . خلاصه به این شعر یه جورایی خو گرفتی . ا مروز خاله که اومد حمامت کنه . توی موبایلش یه تیکه از شعر البته با تصویر رو داشت که برای شما از دوستش گرفته بود . وقتی واست گذاشت . یه دفعه به طرف گوشی موبایل خیز...
27 بهمن 1390

اولین گریه دلتنگی برای باباجونی

سلام درسا گلی مامان امروز بعد از سه روز تعطیلی . دوباره من و شما تنها شدیم . بابا جون صبح با کلی اظهار دلتنگی و ناراحتی ازت جدا شد رفت سر کارش . پیش از ظهر داشتم باهات بازی میکردم که یکدفعه کلید تو قفل چرخید و بابا تو چهارچوب در ظاهر شد . با ظاهر شدنش تو جهار چوب در. شروع کرد به صدا کردن و قربون صدقه شما رفتن . نمیدونی چه عکس العملی نشان دادی .  اینقدر خوشحال شدی که بی اختیار اشک تو چشام جمع شد .  خلاصه از شانس خوب شما . بابا یه سری مدارک شرکتشونو تو خونه جا گذاشته بود و شما گل خانم هم خیلی از برگشتن بابا خوش بحالت شد . بالاخره بعد یک ساعت که بابا خونه بود . یه نگاهی به ساعتش کردو رو به شما ...
24 بهمن 1390