ماجرای من و یه دوست تازه
امروز که روز تعطیل بود و هوا هم خوب بود . خداروشکر مامانی و بابایی تصمیم گرفتند بریم خونه ی زن دایی بابام که هم سری بهش زده باشن و هم چون کمی مریض احوال بود و خیلی دلش میخواسته منو ببینه . منو ببرن نشونش بدن . بالاخره رفتیم و هر کس منو میدید کمی لوسم میکرد و میگفت وای چه نی نی نازی . چند تاشون میگفتند شبیه مامانمم و چند تاشون هم میگفتند من و بابا اردوانی مثل یه سیب هستیم که از وسط دونیم شدیم . ما که نفهمیدیم آخر سر که شبیه کی هستیم . خوب بگذریم . مامانی و بابایی . چای خوردن و شیرینی و میوه و منم فقط نگاه میکردم و غصه میخوردم . . موقع رفتن از خونشون بود که عروس زن دایی بهم یه سری دیگ تفلون هدیه داد و میگفتن اینم برای در...












