آرام جانم درسا آرام جانم درسا ، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 18 روز سن داره
وبلاگ اجابت دعایموبلاگ اجابت دعایم، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

❤❤ בرسا اجابت یــڪ בعا

ماجرای من و یه دوست تازه

امروز که روز تعطیل بود و هوا هم خوب بود . خداروشکر مامانی و بابایی تصمیم گرفتند بریم خونه ی زن دایی بابام که هم سری بهش زده باشن و هم چون کمی مریض احوال بود و خیلی دلش میخواسته منو ببینه . منو ببرن نشونش بدن . بالاخره رفتیم و هر کس منو میدید کمی لوسم میکرد و میگفت وای چه نی نی نازی . چند تاشون میگفتند شبیه مامانمم و چند تاشون هم میگفتند من و بابا اردوانی مثل یه سیب هستیم که از وسط دونیم شدیم . ما که نفهمیدیم آخر سر که شبیه کی هستیم . خوب بگذریم . مامانی و بابایی . چای خوردن و شیرینی و میوه و منم فقط نگاه میکردم و غصه میخوردم .  . موقع رفتن از خونشون  بود که عروس زن دایی بهم یه سری دیگ تفلون هدیه داد و  میگفتن اینم برای در...
24 بهمن 1390

گذری از گذشته تا حال

سلام قند عسل عزیزم زمان در حال گذره شما هر روز بزرگترو و زیباترو باهوشتر میشی . و من و بابات هم خوشبختی رو با وجود تو بهترو زیباترو دل چسب تر حس میکنیم .   به پست های گذشته که نگاه میکردم متوجه شدم که جای لیستی از کارهایی که شما از بدو تولد تا الان یاد گرفتی و انجام میدی . خالیه . پس امروز مروری دارم به گذشته تا الان ولی قول میدم دیگه مامان فراموشکاری نباشم و هر چیزی رو به موقع انجام بدم .     ١٨ آبانماه : دستاتو که میگرفتیم خودتو بلند میکردی . انگاری قبل از نشستن از راه رفتن بیشتر خوشت می یومد . به قولی کمر راست میکردی . ٢٦ آبانماه : دستاتو میشناختی و از صبح تا شب فقط وفقط اونا رو نگاه میکرد...
16 بهمن 1390

عروسکی شبیه عروس .......

سلام عروسکم عریزم امروز خاله فرزانه واسه شما یه دست لباس عروس آورد. خیلی نازه . خاله زودی کرد تنت و چپ و راست با موبایل و دوربین بابا و خاله ازت عکس میگرفتن . که چند تاشو برات میذارم ببینی چه جگر طلایی شدی .   اولش انگاری از تورهای لباسه کمی میترسیدی . و نق نق میکردی و بعد ذوق و شوق ماها رو که میدیدی . خودت هم خوشت اومد. میخندیدی و دلبری میکردی .   دیگه بعد از چند بار عکس گرفتن یاد گرفتی و خودت ژست میگرفتی ببین مامان چه نازی کردی !!!!!!   عزیزم شما زیباترین عروسک مامانی .       ...
12 بهمن 1390

وقتی درسایی دست بزن پیدا میکند.......

سلام عزیزم من و شما و بابا اردوانی . امروز صبح رفتیم مرکز بهداشت تا شما چک ماهیانه تو انجام بدی . اولش که شروع به تعویض پوشک و لباسات کردم کمی نق نق کردی . اما بعد که متوجه شدی میخوایم بریم بیرون و از فضای خونه داری خارج میشی . شروع کردی به آواز خودن و خندیدن . منم از خدا خواسته رفتم دوربینو برداشتم و از این لحظات طلایی عکس انداختم .   سوار ماشین که شدی طبق معمول کمی گیچ خواب شدی ولی از آنجاییکه مرکز بهداشت بهمون نزدیکه دیگه نخوابیدی .وقتی رفتیم توی مرکز خیلی خوش برخورد بودی و برای خودت دلبری میکردی و لبخند تحویل پرسنل و غیر پرسنل میدادی . برای خواندن بقیه مطلب و عکسها روی...
10 بهمن 1390

موش کوچولوی مامان و بابا

دختر گلم . موش کوچول مامان اون قبل ترا وقتی تو رو از خدا میخواستم . هر وقت نی نی نازی رو میدیدم که خودشو موش میکرد کلی کیف میکردم . از وقتی شما گل دخترو دارم . هر روز منتظر بودم که شما این جرکتو بکنی تا اینکه امروز یکدفعه خودت حسابی غافلگیرم کردی و موش شدی یه موش ملوس و زیبا . اولش وقتی دیدی بعد هر بار موش شدن میخندیم و کلی قربون صدقه ت میریم کمی جا خوردی . ولی بعد انگاری خودت متوجه شدی و چپ و راست موش میشدی تا ما قربون صدقه ت بریم .چون بعد ذوق ما حسابی خودت هم کیف میکردی و دست و پاتو تکون میدادی . بعد از هر بار ی که یه حرکت جدید یاد میگیری من دوباره  و دوباره از خدا ممنون میشم .بابت اومدنت و با...
5 بهمن 1390

من آخر نفهمیدم دستام خوشمزه تره یا پاهام ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

سلام عزیز دلم درسا جان دخترم هر روز داری بزرگتر . شیرین تر و البته زیباتر میشی . با کارات مامان و بابا رو غافلگیر میکنی و ما منتظر و هیحان زده . میخوایم بدونیم کار جدید بعدیت چی میتونه باشه ؟ امروز کار داشتم . شما هم خیال خوابیدن نداشتی . البته آروم بودی و سرگرم بازی کردن . تصمیم گرفتم تخت پارکت رو بیارم تا دم آشپزخونه تا هم حواسم به شما باشه و هم کارامو بکنم . سرگرم آواز خوندن برای عروسکای آویزت بودی . منم صدای مخملی تو میشنیدم و کیف میکردم . جند لحطه فقط سکوت کردی . اما این دفعه به جای آواز خوندن شروع کردی به ملچ مولوچ کردن . اول فکر کردم دوباره انگشتای دستاتو داری میخوری . ولی دیدم صدا فرق کرده . سریع اومدم ب...
4 بهمن 1390

روزگار ناخوشی

سلام شیرینی زندگیم درسایم دیروز صبح از خواب که پا شدی . مثل هر روز نبودی کمی کسل و بی حوصله . اولش فکر کردم حتما" سرما خوردی و به همین دلیله که کسلی . اما برای اولین بار توی طول این چهار و نیم ماه گذشته . شروع کردی به گریه و نق نق کردن . بهت شیر دادم و چون شما گلم شبا پوشک نمیشی و جیش نمیکنی . اومدم یه شستشوت بکنم و پوشکت کنم . که یادم اومد امروز مثل روزای گذشته که بلافاصله خودتو خیس میکردی .کاری نکردی . خلاصه بازم بد به دل خودم راه ندادم و پوشکت کردم . اما برخلاف هر روز نخوابیدی . مشخص بود چیزی داره اذیتت میکنه . بابا رفته بود سر کارش .اون موقع صبح هم روم نمیشد به کسی بگم یا برم در خونه ی همسایه ای . بالا...
30 دی 1390

گاهی خنده گاهی گریه ( آخه این چه کاریه ؟ )

سلام عزیزم مامانم این روزا خیلی خیلی بامزه شدی . کارایی میکنی که دوست دارم همشونو برات اینجا بنویسیم تا یادگاری باشه برای فرداها ولی متاسفانه کمبود وقت اجازه نمیده . اما تا اونجایی که بتونم سعی میکنم یادداشتشون کنم که به نوبت برات بنویسم . حالا که خدا رو شکر غذا خور شدی . خیلی دوست داری غذا رو و من خیلی خوشحالم اما یه دردسر بزرگ داره چون بعدش نمیدونم چه جوری آرومت کنم . الان که تعداد قاشقات بیشتر شده سعی میکنم تو دو نوبت بهت بدم که بیشتر حالشو ببری . حالا دیگه ظرف غداتو میشناسی و وقتی فرنیتو برات میارم حسابی ذوق میکنی و دست و پاهاتو تکون میدی و میخندی . دقیقا" اینجوری ......   ...
28 دی 1390

شروع غذای کمکی

سلام به موش موشک مامان درسا خانم گل عزیزم بعد ار پایان چهارماهگیت . به توصیه دکترت میبایست چهار ماه نیمه که میشدی برایت غذای کمکی شروع میکردم . و امروز اولین روزی بود که شما گل خانم غذاخور شدی مبارکه عزیزم . غذات فرنی بود و میبایست یک قاشق مرباخوری نوش جان میکردی . ناراحت بودم که واکنشت نسبت به غذا چیه ؟ بالاخره وقتی بهت دادم نه تنها  خیلی خوشت اومد بلکه قاشقت را ول نمی کردی  و بعد از اینکه بالاخره رضایت دادی یه یک دقیقه فقط با زبون لبای خوشگلتو لیس میزدی بعد هم که دیدی دیگه از فرنی اثری نمونده شروع کردی به گریه . حالا گری...
25 دی 1390