اندر حکایت شب یلدا
مامانی 
از چند روز مانده به شب یلدا توی رویاهام . هر دقیقه یه جور این شبو ترسیم میکردم . یک دفعه تصمیم میگرفتم یه جشن سه نفره داشته باشیم . یکدفعه تصمیم میگرفتم یه مهمونی خانوادگی با حضور فامیل درجه یک و دفعه ی بعد ...... دو روز مونده بود به شب یلدا خاله افسانه و مادربزرگ و پدر بزرگ (مادری ) و خاله نرگس گفتند ما برای شب یلدا چون اولین یلدای درسا خانمه میایم خونتون . منم استقبال کردم خلاصه همه چی خوب بود تا دیروز صبح . از وفتی از خواب بیدار شدم احساس کوفتگی شدیدی در بدنم کردم و یه جور بی حسی تمام بدنمو گرفته بود . یک دقیقه سردم میشد و یک دقیقه گرمم .

تا ظهر به روی خودم نیاوردم و حتی برای جشن شب یلدا . به خاله فرزانه زنگ زدم تا بیادو شما خانمی رو ببره حمام . اونم که عاشق حموم کردنته سریع اومد و منم تو این فاصله بقیه کارامو کردم اما ساعت به ساعت حالم بدتر میشد . شما عروس مامان از حمام دراومدی و شدی یه دسته گل .

دیگه همه چیز برای یک جشن رویایی آماده بود . عصر که بابایی اومد تا سلام کردو اومد تو .فهمید حالم خیلی خرابه . از خاله خواست یه کم بیشتر بمونه تا منو ببره درمانگاه . خلاصه سرتو درد نیارم . گل خانم. مامانی فشارش هفت بود . سه تا آمپولو و داروهای دیگه اومدم خونه .

خاله اینا وقتی فهمیدن مریضم اومدنشو کنسل کردن . بابا هم وظیفه مراقبت از شما را به دوش گرفت . مامان مریض هم خوابید .
از اون همه برنامه های حورواجور و تدارکات هیج خبری نبود که هیج . اصلا" یلدایی هم تو خونمون برگزار نشد.
دخترم ببخش . نمیدونم این افت فشار از کجا پیداش شد. دوست داشتم خیلی کارا برات بکنم ولی افسوس .
اما حالا که حالم بهتره به امید سال دیگه و یلدایی دیگه هستم تا اگر عمری باقی بود جبران امسال هم بکنم و یلدایی فراموش نشدنی برات تدارک ببینم . انشاالله .




اندر حکایت شب یلدا
