خود کرده را تدبیر نیست
سلام به دختر ورزشکار مامان 
عزیزم امروز کله سحر که بابا میخواست بره سرکار شماهم اون چشمهای نازت را باز کردی و بهم یه خنده زیبا هدیه کردی . داشتم باهات حرف میزدم و صبح بخیر بهت میگفتم که متوحه شدم بینیت پره و درست نمیتونی نفس بکشی . بابا تا فهمید گفت الان براش تمیز میکنم شما خیلی از این کار بدت میاد پس سرتو به راست و چپ میبردی که بابا نتونه کارشو بکنه .

من رفتم آشپزخونه که کارای صبحونه را انجام بدم که دیدم بابا دستشو گذاشته روی چشمش و با خودش میگه فکر کنم در آینده دخترم بوکسور بشه فکرکنم در آینده ........

وقتی اومد تو آشپزخونه بهش گفتم داریه با خودت چی میگی ؟ گفت داشتم بینیشو تمیز میکردم نمیذاشت منم به کارم ادامه میدادم فکر کنم عصبانی شد یک بوکس از اونایی که خودم یادش دادم زد تو جشمم .

وای درسایی نمیدونی چقدر خندیدم . بابا هم همین طور که دستش به چشمش بود با من هم صدا شد .

خلاصه بابا حون تا وقتی میرفت همش از این بوکس جانانه حرف میزد منم قبل از رفتنش بهش گفتم . اردوان جان خود کرده را تدبیر نیست . خودت یادش دادی حالا اولین بوکس را خودت خوردی .



خود کرده را تدبیر نیست
