آرام جانم درسا آرام جانم درسا ، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 23 روز سن داره
وبلاگ اجابت دعایموبلاگ اجابت دعایم، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره

❤❤ בرسا اجابت یــڪ בعا

روز تاسوعا و پخت نذری درسایی

درسای مامان پارسال وقتی تو دل مامان بودی و مامانی خیلی خیلی گرفتار و نگران مشکلات ریز و درشت بارداری بود .یک شب که خیلی دلم گرفته بود وقتی مثل هر شب دعا و نمازمو خوندم با تمام وجودم از خدا و امام حسین و شهید کوچولوی کربلا خواستم خودشون کمکم کنند که تو عزیز دل مامان و بابا رو سالم به دنیا بیارم . اون موقع بود که نذرکردم سال بعد ( امسال ) یه گوسفند بکشم و خورشت آلوچه و چلو نذری بدم . خدا جون منو قابل و لایق داشتن شما عزیز دل مامان دونستند و شما خانم گلی با اون قدمای مخملیت سالم و سلامت و زیبا . به دنیا اومدی و با خودت موجی از شادی به زندگیمون آوردی   . پس امسال روز تاسوعا نذرتو ادا کردم . امیدوارم خدا جو...
20 آذر 1390

دخمل لوس باباشه

درسای مامان .  این روزا رابطه شما دختر و بابا بدجوری عالی شده بطوری که شما خانم خانما فقط خنده های خوشگلتو  برای بابا جونیت میکنی وقتی میبینیش دیگه هوش و حواست فقط به بابایته و  دیگه جز اون نه کسی رو میبینی و نه صدایی میشنوی . مثلا" همین دو روز پیش شما قبل از اومدن بابا اینطوری بودی . و همینکه بابا جونت تشریف اوردن شما با دیدنشون اینطوری شدی .         آنقدر برای بابایت خودتو لوس میکنی که نگو . اونم که از خدا خواسته نمیدونه چکار کنه که شما گل مامانو خوشحال بکنه . کارهایی میکنه که تا به حال ازش ندیده بودم . یک وقتایی به خودم میگم این همه عشق پدرانه کجا قایم شده بود که حالا با این ...
19 آذر 1390

مسابقه نی نی و محرم

ظهر آن روز لاله مي‌خنديد مي‌خون در پياله مي‌خنديد نيزه از آفتاب مي‌باريد چشم گردون شهاب مي‌باريد زير رگبار تير و بارش خشم موج مي‌زد فرات جاري چشم كوه چون دجله بي‌قراري داشت خاك دامان گل اناري داشت خيمه‌ها در شرار غم مي‌سوخت از عطش بانوي حرم مي‌سوخت ضجه آب آب مي‌آمد بوي قلب كباب مي‌آمد دو صف آن روز رو به رو بودند مثل سنگ با سبو بودند آن طرف خار هرزه اين سوگل آن طرف جغد و اين طرف بلبل آن طرف شام و اين طرف خورشيد آكن طرف كفر و اين طرف توحيد شيرخوار حريم آلاله روي دوش كليم آلاله همچو غنچه فراز شاخه طور داشت رويش تجلي گل نور همچنان شعله پيچ و تابي داشت لب خشك و دل كبابي...
15 آذر 1390

یه دخمل داریم تا نداره ............

چند روزی بود که حمام نرفته بودی مانده بودم چکار کنم . حقیقتش دیگه خجالت میکشیدم به خاله فرزانه بگم بیاد حمامت کنه . خاله جان زنگ زد و از شما سوال کرد و ازم پرسید نمیخوای درسایی رو حمام بدی ؟ منم که از خدا خواسته خلاصه اومدو شما که مرغابی تشریف دارید .و اصلا" توی حمام اذیت نمی کنید  وقتی اومدی بیرون حسابی پوست انداخته بودی دلم نیومد که عکس ازت نگیرم البته داشتی میخوابیدی و چشمای نازتو حواب گرفته بود .اما با چشمای خمار و خواب آلود بازم خوشگلی . تو بهترینی . ...
11 آذر 1390

همه رو از کار و زندگی انداختی

عروسکم این روزا همه را از کار و زندگیشون انداختی . عمه فاطمه که تقریبا" هر روز صبح میاد و شما را میبینه . مامانی و بابایی ( مامان و بابا ی باباحونیت) که هر عصر تا شما را نبینن روزشون شب نمیشه . مامانی و بابایی ( مامان و بابای مامان) که هر شب میان و شما را میبینن. بقیه هم یا میان یا اگر نتونن بیان بهمون سر بزنن حتما" طی روز تماس میگیرن و احوالتو میپرسن و کلی قربون صدفه ت میرن . خلاصه فقط من و بابا اردوان نیستیم که عاشقانه دوست داریم و بهت عشق میورزیم . شما خیلی خوشبختی . چون اطرافیانت آنقدر دوستت دارن که هر وقت و هر زمان در آینده به کوچکترین کمکی نیاز داشته باشی خالصانه بهت کمک کنند . ...
9 آذر 1390

اولین گریه برای حسین

سلام درسای مامان امروز روز اول ماه محرم بود و تلویزیون داشت نوحه خوانی و مراسم سوگواری پخش میکرد همانطور که صدای نوحه خوان توی فضای اتاق پیچیده بود داشتم با نوحه خوان زمزمه میکردم . که یکدفعه دیدم به طرف صدا برگشتی و خیره با اون چشمهای نازت به تلویزیون زل زدی . یکدفعه دیدم لباتو به نشانه ی گریه . هی ورمیچینی ودوباره حالت عادی به خودت میگیری بعد از چند ثانیه یکدفعه با تمام وجودت گریه کردی .نمیدونستم چه جوری آرومت کنم . تا حالا به این شدت گریه نکرده بودی .نمیدونم صدای غمگین نوحه خوان بود که تو رو به گریه انداخت . یا عزیز من تو هم دلت برای مظلومیت صاحب کربلا سوخت . بالاخره هرچه بود این اولین گریه ی حسینی تو بود...
7 آذر 1390

نگرانی های من

درسا جون عزیز دردونه مامان. صبح ها که از خواب پا میشم اگر از ساعتی که هر روز بیدار میشی و شیر میخور ی گذشته باشه نگران میشم .از خودم میپرسم چرا اینقدر امروز خوابیده ؟ نکنه حالش خوب نیست ؟ و هزاران چرای دیگه تو مغزم رژه میره .بعد کمی تکونت میدم ببینم عکس العمل نشون میدی . با کوچکترین عکس العملت خیالم راحت میشه و نفس راحتی میکشم . اگر توی طول روز .  نسبت به روزهای قبل شیر کمتری خوردی نگران میشم . خد ایا چرا امروز شیر نمیخوره . نکنه سرما خورده . نکنه گلوش درده . به هزار جا زنگ میزنم و از تجربیات دیگران سوال میکنم .ولی بازم دلم آروم نمگیره .چند بار تصمیم میگیرم ببرمت دکتر .تا اینکه وعده ب...
6 آذر 1390