آرام جانم درسا آرام جانم درسا ، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره
وبلاگ اجابت دعایموبلاگ اجابت دعایم، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 8 روز سن داره

❤❤ בرسا اجابت یــڪ בعا

اندر حکایت شب یلدا

مامانی از چند روز مانده به شب یلدا توی رویاهام . هر دقیقه یه جور این شبو ترسیم میکردم . یک دفعه تصمیم میگرفتم یه جشن سه نفره داشته باشیم . یکدفعه تصمیم میگرفتم یه مهمونی خانوادگی با حضور فامیل درجه یک و دفعه ی بعد ...... دو روز مونده بود به شب یلدا خاله افسانه و مادربزرگ و پدر بزرگ (مادری ) و خاله نرگس گفتند ما برای شب یلدا چون اولین یلدای درسا خانمه میایم خونتون . منم استقبال کردم خلاصه همه چی خوب بود تا دیروز صبح . از وفتی از خواب بیدار شدم احساس کوفتگی شدیدی در بدنم کردم و یه جور بی حسی تمام بدنمو گرفته بود . یک دقیقه سردم میشد و یک دقیقه گرمم . تا ظهر به روی خودم نیاوردم و حتی برای جشن شب یلدا . به خاله فرزانه زنگ ز...
2 دی 1390

دلنوشته ای دیگر

خدای مهربانم هر وفت و هر زمان با تمام وجودم تو را خواندم . تو جوابم را دادی . اگر چه هر زمان که تو مرا خوانده ای . من کوتاهی کرده ام . اما حالا خداوندا تنها از تو میخواهم که حال که در آستانه ی شبی یلدایی  در کنار عزیزانم هستم همیشه و همیشه مواظب  دو گل خوشبوی زندگی ام باشی خدایا با قلبی مالامال از مسرت تو را سپاس میگویم و شاکرم برای تمام داشته ها و نداشته هایم اردوانم .درسایم خداوند همیشه نگهدارتان باشد .و یلدایتان خوش .   ...
30 آذر 1390

عکس العمل از نوع درسایی

دخترگلم این روزا نسبت به هر چیزی که میبینی عکس العمل نشان میدی . عکس بالا را خیلی دوست دارم درسته یه  کم تاره ولی دوستش دارم اگر تونستم عکس جدیدی ازت بگیرم حتما" جایگزین میکنم . این عکسو زمانی ازت گرفتم که بابا بهت میگه (( درسایی بابا زبون . زبونتو در بیار )) اونوقت شما .... دخمل مامان و بابا این عکسو زمانی گرفتم که تازه بابا از سرکارش به خونه برگشته بود وشما از شوق دیدنش اینجوری شدی .   درسا گلی اینجا وقتی عروسکا را گذاشتم پیشت کمی جا خوردی و اینجوری شدی   ودر آخر اینجا هر کاری میکردیم بخندونیمت مبارزه میکردی که نخندی اما بالاخره ...... عاشقانه با تمام وجو...
27 آذر 1390

یک خواهش مادرانه

درسای عزیزم .   توی این دنیای پر از جنگ و خونریزی که هیچ کس به فکر کسی نیست . توی این دنیای ماشینی که همه میخوان دیگری را نردبان پیشرفت خودشون قرار بدن . امروز مامان شاهد صحنه ای تماشایی و البته زیبا بود که دوست دارم برایت تعریف کنم شاید تلنگری باشد برای آینده . دختری عصر کمی خرت و پرت میخواستیم اول بابا اردوان خودشون به تنهایی میخواستن برن بعد دیگه تصمیم گرفتیم همه با هم بریم. به بازار روز میوه جات و تره بار که رسیدیم شما روی پای مامان آرام خوابیده بودی پس بابا به تنهایی رفت و من و شما تو ماشین موندیم چند دفیقه بعد ماشینی اون سمت خیابان پارک کرد و آقای جوانی همراه با یک آقای مسن و پیر از ماشین...
25 آذر 1390

پرتاب شیشه دوا خوری

سلام درسای مامان چند روز پیش بردمت برای وزن و قدت بهداشت . خیلی نگران بودم چون احساس میکردم نسبت به ماه قبل وزن نگرفتی خدا را شکر اون ماه 4950 بودی و این ماه 5700 شده بودی و خانم پرستار گفت همه چیز خوبه . و خیالمو راحت کرد. به خانم پرستار گفتم که شما قطره مولتی ویتامینتو با هزار دردسر میخوری . و ایشون لطف کردن و اسم یک قطره خارجی مولتی ویتامین را بهم دادن و گفتن که احتمالا" اینو بدون دردسر میخوره تازه فرمول بهتری نسبت به نمونه ی ایرانیش داره . خلاصه توی راه برگشت بابا اردوان سریع براتون از داروخانه تهیه کرد . وقتی برگشتیم شما خیلی گرسنه بودی و کم کم داشتی بی تابی میکردی بهترین موقعیتو دیدم تا گرسنه ای بهت قطره رو بدم پس تو...
23 آذر 1390

اولین حرکت بسوی آینده

عزیزکم . دخترکم . مونسم . نفسم از وقتی دمر شدن را یاد گرفتی آروم نمی گیری تا روی زمین میزارمت میخوای دمر شی ولی امروز وقتی روی زمین گذاشمت و پرده را کنار زدم که کمی حمام آفتاب بگیری بعد از دمر شدنت دیدم داری تلاش میکنی که بری جلو ولی نمیتونستی چند بار سعی کردم سینه خیز بری اما راهشو بلد نبودی .وقتی میبینم خیلی تلاش میکنی اما به نتیحه نمیرسی خیلی دلم برات میسوزه . و چند بار تصمیم میگیرم خودم کمکت کنم اما خودمو نگه میدارم . آخه نمیخوام اذیت بشی . خلاصه تو همین فکرا بودم که یک دفعه دیدم پاهاتو  توی شکمت جمع کردی و با تمام قدرتی که داشتی خیز برداشتی به جلو .وای درسایم نمیدونی چقدر خوشحال شدم . هر بار که...
21 آذر 1390