اندر حکایت شب یلدا
مامانی از چند روز مانده به شب یلدا توی رویاهام . هر دقیقه یه جور این شبو ترسیم میکردم . یک دفعه تصمیم میگرفتم یه جشن سه نفره داشته باشیم . یکدفعه تصمیم میگرفتم یه مهمونی خانوادگی با حضور فامیل درجه یک و دفعه ی بعد ...... دو روز مونده بود به شب یلدا خاله افسانه و مادربزرگ و پدر بزرگ (مادری ) و خاله نرگس گفتند ما برای شب یلدا چون اولین یلدای درسا خانمه میایم خونتون . منم استقبال کردم خلاصه همه چی خوب بود تا دیروز صبح . از وفتی از خواب بیدار شدم احساس کوفتگی شدیدی در بدنم کردم و یه جور بی حسی تمام بدنمو گرفته بود . یک دقیقه سردم میشد و یک دقیقه گرمم . تا ظهر به روی خودم نیاوردم و حتی برای جشن شب یلدا . به خاله فرزانه زنگ ز...







