آرام جانم درسا آرام جانم درسا ، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 22 روز سن داره
وبلاگ اجابت دعایموبلاگ اجابت دعایم، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره

❤❤ בرسا اجابت یــڪ בعا

واکسن دو ماهگی کابوس یا رویا

درساجان مامان سلام     از بددیشب که به وقت زدن واکسنت نزدیک میشدم دلهره داشتم که بالاخره فردا که واکسن میزنی چطور میشه آنقدر عصبی بودم البته بابا اردوان هم دست کمی از من نداشت خلاصه وقت رفتن به درمانگاه رسید و حس کردم اصلا" نمیتونم باهات باشم پس خاله فرزانه و بابا اردوان شما رو بردن اما از آنجاییکه حیلی  شانسم گفتند یک ساعت دیگه پس بابا اومد دنبالم مجبور شدم منم بیام خلاصه لحظه زدن واکسنت من وبابا اردوان .خاله طفلی را تنها گذاشتیم و اومدیم بیرون . خاله میگه سر برگردوندم دیدم شما نیستید . شروع میکننه به گشتن میبینه هر کدوم به یه جا پناه بردیم و داریم ذکر میگیم . خاله میگه درسا قطره استامینوفن لازم نداشت باید ی...
9 آبان 1390

تشکری به وسعت دریا

سلام دخترم " تو اون نه ماه انتظار و این دو ماهه شیرین با تو بودن خیلی ها زحمت کشیدن که تو بتونی زندگی را تجربه کنی و من وبابا بتونیم زندگی با تو را تجربه کنیم به همین خاطر دوست دارم یک تشکر ویزه ویزه ازشون بکنم که بدونن چقدر بابت زحمتی که کشیدن ازشون متشکرم دوست دارم از مامان بزرگات و پدر بزرگات از عمه هات فاطمه -زری - سکینه - ژیلا و مریم جون خاله هات پروانه - صدیقه -فرزانه - افسانه و نرگس و دختر خاله ات فاطمه جون تشکر مخخخخخخخصوصصصص داشته باشم .امیدوارم همیشه موفق باشید .   ...
5 آبان 1390

*بهترین عیدی

گل مامان*بالاخره زمان موعود فرا رسیدوخدا جون بهترین عیدی را تو بهترین روز (عیدفطر)بهم داد. عزیزم صدای گریه ات چون صدای ترنم باران گوش نواز بودو بهتر ازاون سلامتی ات. خدای عزیزم متشکرم از این همه لطفت. اینم عکس گلت:   ...
1 آبان 1390

مشخصات اولیه

سلام گل گلابم عزیزم دیگه وقت اون رسیده که مشخصات اولیه روزی که به دنیا اومدی رو بدونی. وزنت بدو تولد٢٩٠٠ بود و قدت٤٩سانت و دور سر عزیزت هم ٣٧ سانت. میبینی چقدر کوچولو بودی! راستی ساعت ١٥/١١ دقیقه ظهر قدم به این کره ی خاکی گذاشتی . وجود نازنینت را خدا جون به من یعنی مامان مژگان و بابا اردوان هدیه داد.   متشکرم خدا جون ...
1 آبان 1390

این تفنگ های دوست داشتنی

عزیز دل مامان و بابا این روزها که بزرگتر و هوشیارتر شدی به بعضی چیزها علاقه نشون میدی البته این علاقمندی کمی تا قسمتی خطرناکه بابا تاره یه تابلو نصب کرده که سه تا تفنگه حالا تو وقتی این تابلو را میبینی میخندی نمیدونم چی تو سرت میگذره ولی امیدوارم خیال کشتن ما را نداشته باشی  بالاخره هر چی سرت را خلاف تابلوهه میچرخونیم دوباره برمیگردی به اون اسلحه ها میخندی چراشو نمیدونم !؟!؟     ...
30 مهر 1390

و بالاخره یکماهی

  سلام عزیز مامان و بابا   امروز یک ماهه شدی کمی بزرگ شدی خوشکل تر و خانم تر از قبل و البته میحندی یک خنده خوشکل و بامزه . راستی وزنت الان ٣٩٠٠ شده و رنگ ها را تشخیص میدی به رنگ قرمز علاقه نشون میدی و هر چیز قرمز که میبینی براش میخندی عزیزم یکماهگیت مبارک انشالله همیشه سالم و تندرست باشی   ...
8 مهر 1390