آرام جانم درسا آرام جانم درسا ، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 23 روز سن داره
وبلاگ اجابت دعایموبلاگ اجابت دعایم، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره

❤❤ בرسا اجابت یــڪ בعا

آغاز محرم

کاش بودیم آن زمان کاری کنیم / از تو و طفلان تو یاری کنیم کاش ما هم کربلایی می شدیم / در رکاب تو فدایی می شدیم السلام علیک یا ابا عبدالله ...
6 آذر 1390

زندگی با چشمانی باز

درسا جان شما وقتی به زندگیمان پا گذاشتی با ورودت . به زندگیمان هدف دادی . بزرگ کردنت . به آرزو های زیبای زندگی  رساندنت و ...... همه هدف های زیبایی است که از این به بعد ما در زندگی دنبال میکنیم . مامان جان تو تک ستاره آسمان زندگی من و بابا اردوانی لطفا"همیشه بدرخش خداوندا سالم بدارش تا ابد   ...
3 آذر 1390

کی دخمل باهوش داره ؟ من من .....

مامانم . عزیزم . دخترم بابا جونی که کارو زندگی رو را بوسیده و گذاشته کنار . صبح ها بعد از اینکه بالاخره به زور دیگه بیرونش میکنم تشریف میبرن سر کارشون . هنوز دو ساعت نشده میبینم که صدای بوق ماشینشون میاد وای خدا دوباره طاقت نیاوردند و برگشتند . امروز هم طبق معمول یه دوساعتی کار کرد و اومد که شما گل نازمو ببینه البته شما هم مقصری وقتی بابا را میبینی چنان دست و پاتو تکون میدی که اون قند تو دلش آب میشه خلاصه امروز شما خانم گل تا باباتو دیدی عاشقانه دست و پاهاتو تکون دادی و با تمام صورتت خندیدی بابا جون هم شروع کرد چپ و راست عکس گرفتن ( که سعی میکنم بهتریناشو تو پست بعدیم بذارم  ) ...
1 آذر 1390

یک توضیح ساده

باسلام به دوستان خوبم و دختر عزیز تر از جانم درسا وقتی برای اولین بار با نی نی وبلاگ آشنا شدم و تصمیم گرفتم خاطرات دوران بارداری و شیرخوارگی و...  را . دانه دانه مانند دری نایاب و گرانبها در صندوقچه این وب به یادگار بگذارم و نام درسا بهار زندگی را انتخاب کردم هر وقت به وب دخترم سر میزدم احساس میکردم که حق مطلب را بطور کامل ادا نکردم . زیرا که درست است که درسا با ورود به زندگی دو نفره مان بهار را برای همیشه به ما هدیه کرد اما درسا حاصل اجابت یک دعاست . هنگامی که من و اردوان عزیز پیوند زناشوییمان را جشن گرفتیم تا به امروز به لطف خداوند جهانیان همه چیز داشتیم عشق . تفاهم . رفاقت و ... و تنها خلاء زندگیمان کمبود دردانه مان بود...
1 آذر 1390

دست . دست که میگن اینه ؟

سلام مامانی   درسا جونم گل سرسبد مامان قبلا" برات نوشتم این روزا . هر روز یک کار جدید میکنی و من و بابا جون را سر ذوق میاری امروز از صبح دست راستتو میاوردی بالا جلوی چشمهای نازت خوب خوب نگاه میکردی و باز دوباره اونو پایین میاوردی . این کار چندین و چند بار تکرار کردی تا بهش عادت کردی وشروع کردی به خندیدن برای دستت . و بعد از چند ساعت این دفعه دست چپت را و دوباره ...   حالا دیگه دستاتو شناختی با هر حرکتشون میخندی و ابراز احساسات میکنی شاید هم به خودت میگی : ( دست دست که میگن اینه؟ ) ...
29 آبان 1390

یک حرکت خارق العاده

مامانم. آرام جانم بازم سلام الان دو سه روزه که شما میخوای دمر بشی ولی تا می یومدی روی پهلو دوباره برمیگشتی روی کمر میخوابیدی و دوباره تلاش و باز هم تلاش .آنقدر که نفس نفس میزدی. دیگه عصبی میشدم . چند بار اومدم کمکت کنم تا بتونی برای یک بار هم شده دمر بشی ولی جلوی خودمو میگرفتم . امروز بابا حون داشت کاری انجام میداد صدام زد که براش چیزی ببرم . وقتی برگشتم . وای خدای بزرگ   درسا جونم دمر شده بود .نمیدونی چقدر خوشحال شدم .و از صدای جیغم بابا حون طفلی ترسید پرید تو اتاق و وقتی دید واسه چی جیغ زدم .کمی آروم گرفت . این بابا جونی رو من و شما بالاخره راهی بیمارستان نکنیم خ...
28 آبان 1390

این یعنی خود زندگی

  سلام به آرام جانم .   عزیز مامان این روزها که داری به سه ماهگیت نزدیک میشی .هر روز یک کار جدید میکنی . دل مامان و بابا جونی را از همیشه شادتر میکنی . عزیزم این یعنی خود زندگی . نمیدونم این سالها من زندگی میکردم یانه . اما حالا با وجود شما خانم گل دیگه خوشی مامان تکمیل شده . احساس سرزندگی . خوشبختی تمام وجودمو گرفته . دوست دارم با تمام جونی که در بدن دارم فریاد بزنم خدایا این خوشی را هیچ وقت از من نگیر .خدایا کمک کن دخترم . مونس زندگی ما همیشه سالم . شادو زیباباشه .الهی آمین .       ...
28 آبان 1390