آرام جانم درسا آرام جانم درسا ، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره
وبلاگ اجابت دعایموبلاگ اجابت دعایم، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 3 روز سن داره

❤❤ בرسا اجابت یــڪ בعا

روزی که درسایی روی باباشو زمین نمیندازه .....

قند عسلم سلام عزیزم با این همه خاله های مهربون دیگه ما چی میتونیم از خدا بخوایم ......دیشب خیلی دلم واست میسوخت دل نگرانت بودم ..... با همون نگرانی و دلتنگی پست دیشبو واست نوشتم ...... وای که این خاله های مهربون چقدر با محبتن ...... بلافاصله یکی یکی بهمون سر زدن بعضی هاشون راهنماییم کردن ...... بعضی هاشون بهم دلداری دادن ...... وای که چقدر آروم شدم ........ خیلی خوشحالم از اینکه با شما دوستان گلم آشنا شدم ...... خدا میدونه عاشق تک تک تون هستم ..... و بهترین بهترین هارو  از خداوند در ادامه مسیر زندگی هاتون میخوام ....... و اما جریان امروز ... ... خانم خانما ...... صبح که چشمای خوشگلتو به روی د...
27 ارديبهشت 1391

یه توصیه به نی نی ها : نی نی ها سعی کنید زیاد خوشمزه نشین .......

سلام به بابا یی ها . مامانیا و نی نی ها ...... امروز میخواستم واسه مامان جونیم یه روز خاص باشه ...... پس مثل هر روز کله سحر از خواب بیدار نشدم ...... پس مامانیم بعد از رفتن بابام یه کمی بیشتر خوابید ...... ولی نمیدونم چرا هی نگام میکرد و هی بوسم میکرد..... دیگه داشتم لو میدادم که بیدارم ..... ولی بالاخره به خیر گذشت ....... حدود ساعت ١٠ صبح چشمامو باز کردم و دیدم بابا هم خونه س و مامانم هم داره واسم حریره خوشمزه درست میکنه ...... وای که چقدر گشنم شده بود ...... بعد از صبحانه خوشمزه ...... دیگه حسابی سرحال شدم و شروع کردم به ناز کردن و نای نای کردن اونم از نو ع دو دستیش ..... چپ و راست واسه مامانم میخندی...
24 ارديبهشت 1391

وقتی درسایی کتاب خوان میشود ..........

درسا : بی با .......ب...ب..ا...خ.....خ خخخخخ ...... ( باز هم ) خخخخخخ ....... ترجمه مامانی : سلام سلام به مامان جونیا و نی نی های خوشگلشون . خیلی دوستتون دارم و میدونم شما هم منو خیلی دوست دارین ( یه کم از خود بتعریفم ) درسا : بببب رررررررررررر...رررر....آآآآآآآآآ خخخخخخخخخخخخ ( درسا این روزا علاقه خاصی به خ داره ) خخخخخ ...... ترجمه : من امروز داشتم تو خونمون یه گشتی میزدم و اطراف را وارسی میکردم ..... درسا : خخخخ آآآآ ببب .......پپپ .....گی گا ......خخخخخخخ ترجمه : در حال تجسس متوجه یه چیزی شدم که قبلترا ندیده بودم ....پس با یه جرکت ضربتی حودمو رسوندم بهش ......
22 ارديبهشت 1391

بشکن بشکنه .........

سلام دختری این روزا  خیلی ددری شدی و بوی بهار و سبزی طبیعت دیگه شما رو حسابی ددر شناس کرده و تو خونه بند نمیشی .... . صبح ها که حتما" یه سری من و شما باید بریم بیرون . و اگه نریم حسابی بد اخلاقی میکنی ...... تاره شم یاد گرفتی عصبانیت رو نشون میدی ..... یعنی لثه هاتو به هم فشار میدی و دو تا دستتو مشت میکنی ..... هم زمان که این دوتا حرکتو میکنی خیلی بامزه میشی و حسابی دیدن داری . و عصر هم که بابا جونی بیاد ..... طاقت نمیاری و یه سری دیگه باهاش میری بیرون و بعد هم وقتی برگشتی حتما" باید کلی بابا باهات بازی کنه ...... و اگه نکنه دوباره دستا مشت میشه و لثه های بی دندونت روی هم فشار داده میشه ...... امروز دم غروب بابا...
15 ارديبهشت 1391

بیا بیا ...... بیا بیا .......

اول سلام دختری خوبی خانمی ؟ سرحالی عزیزم ؟ امروز صبح که از خواب ناز پاشدی و اون نگاه خوشگلتو روی صورتم ریختی ..... بعد از خوردن فرنی ...... شروع کردی با عروسکات بازی کردن ..... منم تو آشپزخونه چهار چشمی حواسم بهت بود ...... یه کمی بعد گذاشتمت تو ی روروکت ...... دیدم رفتی طرف آکواریوم و اون دستای خوشگلتو بطرف ماهیها هی باز و بسته کردی ...... خوب که دفت کردم ..... متوجه شدم داری بهشون میگی بیا ..... بیا ...... بیا .....بیا ..... ای جونم مامانی دلم میخواست اینقده بوست کنم  از اون گنده هاش و آبداراش ...... خیلی جلوی خودمو گرفنم ....... حالا از صبح سینه خیز روی زمین هم که میری بطرف عروسکات .......ا ولش با ...
11 ارديبهشت 1391

کی مرواریدام در میان .....؟

سلام گلی مامانی خوبی خانمی ؟ دو سه روزه خیلی اذیتی و حسابی هر چی رو میبینی به لثه میکشی ..... وای که چه با حرص اینکارو میکنی ...... دیگه خواب راحت نداری ...... یه ربع . بیست دقیقه که میخوابی .با گریه پا میشی ... . قربونت برم کاش زودتر این مرواریدات بیرون بیان راحت شی ..... عکس های زیر رو امروز که به جون کرم سوختگیت افتادی رو ازت گرفتم . ببین خانمی ......     ...
11 ارديبهشت 1391

چه ماجرایی شد این پستونک ......

سلام به خانم گل خودم خوبی دخترم سرحالی عزیزم . منم خوبم . و بخاطر وجود شما خوشبخت و سرمستم . امروز یه اتفاقی افتاد که بامزه بود میخوام واست تعریف کنم . تصور کن شما تو روروک به سرعت باد ویژ ویژ اینور و اونور میرفتی که یهو دلت هوای پستونکت رو کرد و با ایما و اشاره که فقط مامان میدونه و بس بهم فهموندی که مامانی لطفا" پستونک . من همیشه اونو از سرش جدا میکردمو و بهت میدادم ولی این اولین باری بود که حواسم نبودو با سرش بهت دادم . اولش با تعجب نگاش کردی . همراه با سرش تو دهنت گذاشتی ولی خیلی زود متوجه شدی این نمیتونه درست باشه پس دوباره نگا نگاش کردی . تا اینکه فهمیدی جدا میشه . حالا دو تا یکی سر تو یه دستت یکی خو...
4 ارديبهشت 1391

روزی که درسا نی نی متفکر نشد .........

سلام سلام صد تا سلام به دخملی و خاله جونیاش . ببخشید یهو بیخبر رفتیم . دیگه تکرار نمیشه . در عوض کلی خبرای جدید از شما خانمم دارم که یکی یکی تعریف میکنم . اما این یکی رو کوتاه مینویسم . چون خیلی کار دارم اول یه پست برای شما و نظرات رو تایید کنم و به خاله جونیات سر بزنم . که خیلی دلم واسشون تنگیده . همه تون میدونید که وب مامان صبا و صدرا یه مسابقه به نام نی نی متفکر گذاشته که ما هم تصمیم گرفتیم دخملی رو تو مسابقه شرکت بدیم . خلاصه نهایت سعی خودمونو کردیم که شما متفکر بشی . نشد که نشد . هر کاری کردیم . که شما یه کوچولو متفکر به نظر برسی . اون روز خیال متفکری کلا" از ذهنت خارج بود .بابا جون اردوانی گفتند مامانی مژ...
3 ارديبهشت 1391

دد ....دد ......دد......دد.......

سلام به دردونه خوشگله ی مامانش و باباش خانمی برای خودت خیلی وقته آواز میخونی و چقدر هم از صدای خودت خوشت میاد . گاهی بلند و گاهی زمزمه وار . چند وقتی هم بود که حروفو بهم میچسبوندی و ادامه آواز ....بو با آر بی ....... اینا چیزایه که این مدت میگفتی . امروز چند تا عروسکاتو که خیلی دل بسته شون هستی . رو واست آوردم و خودم مشغول گردگیری بودم که یهو دیدم یکیشونو کشیدی طرفت و شروع کردی دد ....دد....دد..... وای اولش گفتم خوب یه چیزی گفته اتفاقی ولی بعد دیدم نه خیر ول کن نیستی گاهی بلند و کشیده و گاهی کوتاه و یواش . نمیدونم منظورت چیه ولی وقتی عروسکت رو به طرف خودت میکشی دد میگی  انگاری به اون میگی دد ... هر منظوری داش...
31 فروردين 1391