آرام جانم درسا آرام جانم درسا ، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره
وبلاگ اجابت دعایموبلاگ اجابت دعایم، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 2 روز سن داره

❤❤ בرسا اجابت یــڪ בعا

اَاَاَاَاَاَاَ ......... اعتراض به روش درسا جونی

سلام گل نازم  ...... مامانی یه کارایی یه وقتایی شما وروچکا میکنید ...... هزار ماشاالله با این سن کمتون آدم میمونه متعجب ............ دیروز عصر ماهانی و مامان و باباش داشتن میرفتن بیرون قبلش باباش یه کاری با بابا جونیت داشت اومد دم در ...... خوب به رسم ادب منم اومدم یه سلامی بکنم ...... شما ماهانی رو که دیدی که انگاری دشمن دیرینه تو دیدی همچی تو بغل بابا اخم کرده بودی و صورت بابا رو تو دستات میگرفتی و میچرخوندی طرف خودت و یه ریز .....اَاَاَاَاَاَ .... ....  وای دختری سرمونو بردی ...... نمیذاشتی این بنده خدا ها یه جمله جرف بزنن ...... تا من و بابا حرف میزدیم ....... هیچی فقط اخم کرده بودی و نگاه مون میکردی ...
24 خرداد 1391

بخور نخورای درسایی ............

سلام خانم خانما خوبی گلم ؟ عزیزترینم ...... خیلی وقته در مورد احوالاتت چیزی ننوشته بودم ...... پس تو این پست میخوام   کمی در مورد بخور نخورات بنویسم گلم ........ اول احوالات بخور بخور  که البته این روزا زیاد تعریفی نداره و مامانی همش داره غصه میخوره ...... جونم واست بگه ....... فرنی و حریره بادوم رو دوس داری نه بهتره بگم خیلی دوس داری و گاهی وقتا .... وقتی تموم میشه .... تو ظرفو نگاه نگاه میکنی و اگه چیزی تهش مونده باشه ..... اشاره میکنی که آره یه ذره به جداره ظرف مونده اونم بده بخورم ...... منم دلم میسوزه دوباره واست میکشم .. ..... سیبو دوس داری و میخوری . ...... واست رنده میکنم آخه شم...
22 خرداد 1391

از مریضی همسایه خوبم و مهمون شدن ماهانی تا بداخلاقی درسا خانمی ..........

دیرور صبح همسایه خوب و مهربانم ...... البته یکی از  همسایه های خوبم ..... چون واقعا" همه شون خوب و مهربونن ....... این ویروس لعنتی رو ....... که چند وقت پیش درسایی هم گرفته بود ...... اونم گرفته بود ......... . بنده خدا تو شهر ما هم غریبه و هیچکسو نداره ....... امتحان هم داشت و میبایست میرفت امتحان میداد ....... پسرش هم بود ...... مونده بود چکار کنه ........ شوهرش از سر کارش اومد تا ماهانی رو بگیره ............ و خودش هم با همون وضعیتش رفت که امتحانشو بده ...... خلاصه ........ یکساعت گذشت و من و اردوانی داشتیم چای میخوردیم که درو زدن و اردوان رفت پشت در ..... صدام کرد و گفت که برم اونحا ....... منم رفتم دیدم بابا و ماها...
13 خرداد 1391

قهر و آشتی ........

مکان : هال و پذیرایی خونه زمان : ساعت ١٠ و نیم صبح مامان که من باشم در حال گردگیری کردن و تمیز کردن خونه و دختری که درسا باشه در حال بازی کردن با عروسکا و بعضا" تلفن و میز و مبل و کنترل تلویزیون ..... درسا همین طور که در حال بازی کردن بود ...... یک آن چشمش به در ورودی میافته ....... و با شتاب خودشو به در ورودی میرسونه ( در ورودی خونه ما طرح های مربع شکل داره و روی هر کدوم از این مربع ها من عروسک های آهن ربا دار وصل کردم ) درسا خودشو به زحمت میکشونه بالا و شروع میکنه با انگشتای کوچولوش یکی یکی عروسکا رو کندن و بعد پرت کردن روی زمین ........ مامان برای بار اول کمی ذوق میکنه ولی واسه اینکه درسا ...
9 خرداد 1391

مامانی بذار دهنتو پاک کنم ..........

سلام سلام صد تا سلام به شما گلی خانم خودم عزیزم بعد از اون مریضی که دو روز روز گار من و بابایی رو سیاه کرده بود امروز بالاخره لب به غذا زدی  حریره خوردی ...... عزیزم البته خیلی نخوردی ولی واسه دل مامان و بابا همون یه ذره هم غنیمت بود ...... من واسه اینکه شما آلرژی داری و پوستت هم همین طوریه و هر چی بخوری اگر بهت سازگار نباشه کنار لبت و رو لپات قرمز میشه ..... وقتی بهت غدا میدم حتما" مرتب با دستمال دهنتو پاک میکنم که چیزی نچسبه و قرمز شه ........ امروز داشتم بهت حریره میدادم برای اینکه سر ذوقت بیارم یه ظرف دیگه واسه خودم آوردم و خودم هم یه قاشق میذاشتم نزدیک دهنم و بهت میگفتم ...... درسای به به خوشمزه س ...... هوم به ...
6 خرداد 1391

این ویروس لعنتی

سلام دوستان خوبم  درسا امروز از ظهر چند باری آورده بالا خیلی ناراحتم ...... الان از دکتر اومدیم ...... میگه شاید واسه دندوناش باشه یا این ویروس جدیده که خیلی از بچه ها گرفتن ...... البته از ساعت شش دیگه استفراغ نکرده ...... اما کمی بی خاله ...... برای گل دخترم دعا کنید ...... زودتر خوب شه عزیزم ...... دوباره بشه همون عزیز مامان و باباش ..... شیطون و بازیگوش مامان و باباش ...... عشق مامان و باباش ....... التماس دعا                                                         &...
5 خرداد 1391

درسا و شهرزاد

سلام گل من از همون وقتی که فهمیدم شما رو باردارم ...... خاله واسم مجله شهرزاد رو خرید و منم توی این مدت ٩ ماه و تا همین الان خیلی ازش استفاده بردم ....... مرتب تهیه ش میکنم و مطالب خوبشو میخونم ........ مدتی هست که شما مجله سالم دیگه واسه من نمیزاری و مجله های روزهای زندگی و خانواده سبزم همه بدون جلد شدن ......آخه تا شما مجله ها رو میبینی سریع بطرفشون میری ..... اولش کلی ذوق میکنی ولی بعد جلداشونو میکنی و پاره میکنی ...... کلا" از جلد مجله انگاری بدت میاد ........ ولی چیز جالبی که هست اینه که شما مجله شهرزاد رو اصلا" پاره نمیکنی ...... فقط عکساشو نگاه میکنی و میخندی ...... انگاری از بس تمام وقت از بدو بارداری این مجله همراهم بوده ...
2 خرداد 1391

کله تو بیار جلو ...........

مامانی سلام ...... درسا عزیزم این روزا یه کله مفت که پیدا کنی دمار از روزگارش در میاری مرتب سر مبارکتون رو به سر اون طفلی که روبروتونه میزنی و چقدر هم این کارو با دقت و شدت انجام میدی ...... عکس زیر یکی از همون موقع هاس که از مهمانمون آرمانی ( پسر خاله ) داری با کله زدن های مکرر پذیرایی میکنی ....... البته تا متوجه شدی شیوا ( دختر خاله )داره ازت عکس میگیره ....... به دوربین نگاه کردی .......  آرمان طفلی از بس دوست داره هیچی نمیگفت ...... خدا از دلش خبر داشته باشه ......   ...
31 ارديبهشت 1391

این روزا و علاقمندی ها .........

سلام گل من این روزا از صبح که پا میشی تا شب که میخوابی بحز اوقاتی که خوابی ...... تقریبا" همه وقتتو بازی و دلبستگی های این روزات پر کرده ....... تمام وقت یه ریز حرف میزنی و حرف زدنو خیلی دوست داری ...... همش میگی دد دد و یا ماما ماما و یا با کلی ناز و عشوه میگی بابا بابا ....... و دیگه ماشین لباس شویی رو خیلی دوست داری و وقتی کار میکنه صورتتو این جوری میکنی !!!!!!! این عروسکو و این آقا گاوه رو خیلی دوست داری و مخصوصا" اون شش دکمه بالا رو مرتب میزنی مخصوصا" اونی که یه دخترس و میخنده ..... شما هم باهاش میخندی ...... کنترل تلویزیون رو خیلی دوست داری و دائما" توی دهن مبارکتونه .... ...
29 ارديبهشت 1391