آرام جانم درسا آرام جانم درسا ، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 22 روز سن داره
وبلاگ اجابت دعایموبلاگ اجابت دعایم، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره

❤❤ בرسا اجابت یــڪ בعا

برای دختر عزیزتر از جانم

  آهوی گریز پای من دختر ناز و زیبای من هر سپیده دم با پرتوخورشید چهره ات در آسمان دلم آغاز می گردد. تبسم نگاهت خواب را از چشمانم می رباید. وقتی غنچه ی لبانت را می گشایی گویی دریچه ای از بهشت به رویم گشوده است . بوسه برگونه ی نرم و بی ریایت  شوق زیستن را در من می پروراند  ای گل من  نگاهت در بوته ی چشمانم  تصویری از بالاترین  هدیه ای از پروردگار است  دوستت دارم   ...
12 دی 1390

این فرشته معصوم من

عزیزم درسای گلم  از همون روزی که به دنیا اومدی خیلی معصوم و آروم بودی و هستی . عزیزم همین دیشب برات پست گذاشتم که شما واکسنتو به سلامت زدی و حالت هم خوبه . ولی از ساعت 2 صبح که بیدار شدی تب داشتی و بیقرار بودی . من وبابایی تا صبح کنارت بیدار بودیم . میدیدیم که چقدر اذیتی . دیگه اشکمون دراومده بود . ولی دخترم . فرشته معصومم با اینکه خیلی خیلی حالت بد بود ولی فقط نمیتونستی بخوابی اما گریه نمیکردی . کاش مثل آدم بزرگا . که وقتی ناراحتن . نمیدونم بیمارن . یا حوصله ندارن . دق دلی شونو روی یکی خالی میکنن شما هم این کارو میکردی . اینقدر گریه میگردی تا من و بابایی کلافه بشیم . اما فقط بی قرار بودی . و بس  حالا خدارو صد هزار مرتب...
10 دی 1390

واکسن چهار ماهگی

درسایم .سلام مامانی روزا داره میگذره شما بزرگتر و خانمترو زیباتر از روز قبل میشی . و من از وجودت سرمست تر و خوشحال ترو شاکرتر . امروز واکسن چهار ماهگیتو زدی  اول صبح خاله جان فرزانه رفتند براتون پرونده تونو گذاشتن تو نوبت و خودشون منتظر موندن تا ما رسیدیم . من که طبق معمول شما رو سپردم به خاله و خودمو رسوندم به دورترین جای ممکن که صدای ناله و یا گریه تونو نشنوم . دو سه دقیقه بعد دیدم سرو کله بابا جونی هم پیدا شد . بابا میگفت : آقای پرستار که میخواستن بهتون واکسن بزنن به بابا گفته : ( آقا کجا ؟ بیا پاشو محکم بگیر  ). اما بابا بهشون گفته که تحمل نداره و نمیتونه وایسه . خلاصه خ...
9 دی 1390

چهارماهگی و آغاز پنجمین ماه زندگی

            درسای عزیزم مهربانم ای خوب   یاد قلبت باشد   یک نفر هست که دنیایش را   همه ی هستی و رویایش را, به شکوفایی احساس تو پیوند زده   و دلش می خواهد, لحظه ها را با تو , به خدا بسپارد   مهربانم !این بار , یاد قلبت باشد   یک نفر هست که با تو   به خداوند جهان نزدیک است   و به یادت هر صبح , گونه سبز اقاقی ها را   از ته قلب و دلش می بوسد   و دعا می کند این بار که تو   با دلی سبز و پر از آرامش , راهی خانه خورشید شوی   ...
8 دی 1390

غمی به وسعت یک دنیا در همین نزدیکیها

دوستان عزیزم بصورت اتفاقی با وبی آشنا شدم که از خط خط نوشته هایش غمی جانکاه زبانه میکشد. بنام صبای پدر و به آدرس http://blog.sabayepedar.net/content/  . از شما دوستان مهربانم میخواهم به آدرس این وب مراجعه کنید و خود از نزدیک شاهد درد و رنج کودکی زیبا که متاسفانه چهار سال است دربند تخت و بیمارستان گرفتار شده است . سکوت در زندگی او نقش پر رنگی دارد . و در خانه ی او از صداو جست و خیز کودکانه خبری نیست . او نیازمند دعا ویاری شما مهربانان است . پس دست یاریتان را از او دریغ نکنید. ...
7 دی 1390

عروسک صورتی همبازی جدید درسا

درسا جونی .  این روزا یک همبازی جدید داری و باید بگم خیلی خیلی هم بهش وابسته ای . با نگاه قشنگت فقط دنبالش میگردی . اگر جند تا عروسک دوروبرت بذارم سریع اونو تو دستت میگیری و باهاش بازی میکنی . حرف میزنی . وقتی آهنگشو برات میزارم بیشتر خوشت میاد و عکس العملات به اوج میرسه .              ...
6 دی 1390

لالایی مادر (تقدیم به تمامی مادران دنیا )

لالایی شیره جان شستشو داد لالا لالا لب گویای مادر شب آرام ما در تاب شب بود دلش وز درد ما قابی ز غم بود به هر سرما رسد گرمای مادر چون او اسفند جانش را برافروخت به فانوس نگاهش جست بلاها لالایی اش دوای درد و تب بود لبم مست شراب آن لالایی همه نازها فروشش جان مادر کدامین می کشد خود ناز مادر ؟ بکن جمع لحظه های شب نخوابی کنی ضربش به عمرت هر چه افتاد شماری پرس و جو احوال مادر تو خود صفری در این منهای مادر کنون فردا و فرداهای کورند ببینید لقمه های درد مادر سری آتش وزین فردای مادر وگر سایه فکند بدرود مادر ...
5 دی 1390

ادامه آموزش عملی بابا جونی اردوان

عسلم درسا خانم  روزا که من و شما تنهاییم خیلی برات حرف میزنم . شما هم اول نگام میکنی و بعد سعی میکنی جوابمو بدی اما . عصر که بابا از سر کارشون میان دیگه نوبت به آموزش عملیه یه چیزی رو اونقدر برات تکرار میکنند . شاید چند روز . و  اصلا" خسته نمیشن . تا اینکه شما یاد میگیری .  حالا بابا چند روزیه مشت کردنو بهت یاد دادن . تا باباجونی رو میبینی سریع یه دستتو مشت میکنی . اول که بابا گفت . فکر میکنم متوجه نمیشی . ولی الان مطمینم یاد گرفتی چون فقط و فقط وقتی بابارو میبینی دستتو مشت میکنی .      بقیه عکسارو در ادامه مطلب ببینید     &...
4 دی 1390

اندر حکایت شب یلدا

مامانی از چند روز مانده به شب یلدا توی رویاهام . هر دقیقه یه جور این شبو ترسیم میکردم . یک دفعه تصمیم میگرفتم یه جشن سه نفره داشته باشیم . یکدفعه تصمیم میگرفتم یه مهمونی خانوادگی با حضور فامیل درجه یک و دفعه ی بعد ...... دو روز مونده بود به شب یلدا خاله افسانه و مادربزرگ و پدر بزرگ (مادری ) و خاله نرگس گفتند ما برای شب یلدا چون اولین یلدای درسا خانمه میایم خونتون . منم استقبال کردم خلاصه همه چی خوب بود تا دیروز صبح . از وفتی از خواب بیدار شدم احساس کوفتگی شدیدی در بدنم کردم و یه جور بی حسی تمام بدنمو گرفته بود . یک دقیقه سردم میشد و یک دقیقه گرمم . تا ظهر به روی خودم نیاوردم و حتی برای جشن شب یلدا . به خاله فرزانه زنگ ز...
2 دی 1390