روزی که درسا از مامانش ترسید
سلام به کوچولوی مامان درسایم از دیروز کمی حال ندار بودم . وقتی سردرد و گلو درد م شدت گرفت تصمیم گرفتم به بابا اردوان زنگ بزنم بیاد منو ببره درمانگاه آمپولی . چیزی بزنم زودتر خوب شم . هم بتونم از شما گلم مواظبت کنم همینکه شما یک وقت زبونم لال از من نگیری . خلاصه دکتر رفتمو و ایشون خیلی تاکید کرد که حتما" تو محیط خونه ماسک بزنم . از وقتی ماسک زدم شما خانم اصلا" تحویل که نمی گرفتی هیچ . تازه اخم میکردی و چشمای نازتو میبستی که منو نبینی . جالب بود که وقتی باهات حرف میزدم به طرف صدای آشنام برمیگشتی نگام میکردی ولی همینکه میدیدی منو. میترسیدی و دوباره چشماتو میبستی و سعی میکردی تو مسیرنشستنم هم نگاه نکن...





