آرام جانم درسا آرام جانم درسا ، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 22 روز سن داره
وبلاگ اجابت دعایموبلاگ اجابت دعایم، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره

❤❤ בرسا اجابت یــڪ בعا

هورا به من و بابا

بله خانم گل . امروز بالاخره بعد از حدود  ٦ ماه تونستیم من و بابا شما رو حمام کنیم . البته نه به خوبی خاله . ولی خوب برای اولین بار بدک نبود. قضیه هم از این قرار بود که شما گلی مامان میخواستی خودت شیشه رو بگیری . منم گذاشتم امتحانی ببینم میتونی . اولش گرفتی و خوب بود ولی چند لحظه بعد دستات خسته شد و شیر بجای دهن کوچولوت . تشریف بردن تو گردن و گوش و مو های سرکارخانم . بابایی هم تازه اومده بودن اول تصمیم گرفتیم . بریم خاله جون رو بیاریم . اما بعد خیلی خیلی به خودمون جرات دادیم و شما رو بردیم حمام . خلاصه با کمک بابا و عروسکات و همکاری شما . خمامت کردیم و کلی هورا شدیم .   بعد از حمام به خاله زنگ زدم و این موفق...
2 اسفند 1390

بزن قدش

سلام مامان . این روزا داری کم کم معنای شیطنت بچگی رو میفهم . کمی شلوغ و بازیگوش شدی . دیگه خوابت داره کم و کمتر میشه . لثه هات خیلی اذیتت میکنه . سینه خیز میری و البته خیلی کند و زود خسته میشی . اما وقتی چیزی رو میبینی که ازش خوشت میاد . به هزار زحمت خودتو بهش میرسونی . با اون دستات که من عاشقشونم برش میداری و به دهن میکشی . دیروز خاله جون اومدن خونهمون تا بهمون سر بزنن . خاله جونی فرزانه که سه تا پسر داره . وید طولایی در بزرگ کردن بجه ها . آخه بنده خدا هرگس که بجه داره میشه . سریع از اون میخواد چند روزی پیشش باشه تا یه خرده ازش بچه داری یاد بگیره . وقتی یه خرده با شما بازی کردو شما خانم هم طبق معمول شروع به لبخندو دلب...
1 اسفند 1390

درسای ددری من .....

  فرشته کوچولو مامان سلام عزیزم . شما دیگه من و بابا رو و همین طور محیط خونه رو خیلی خوب میشناسی . و وقتی به یه جای جدید پا میزاریم با بهت و حیرت . دو رو برات رو نگاه میکنی .اطرافو برای خودت خوب براندار میکنی . تا واست عادی بشه . برای بچه ها میخندی انگاری میدونی اونا هم مثل شما بچه هستن . وقتی یکی از همسایه ها با نی نیش که البته همه از شما بزرگترن . میان خونمون . شما دیگه از نی نیشون چشم برنمیداری . با خانم های همسایه کمی غریبی میکنی و با همشون راحت نیستی . اما میانه ت با آقایون خیلی خوبه از آقایون همسایه بگیر تا کاسب و بقال و چقال . همگی رو دوست داری و با دیدنشون واسشون حسابی دلبری میکنی . نم...
29 بهمن 1390

وقتی درسایی علامت سوال میشود ........

عزیزترین سلام مامانی این روزا داری کم کم شیطون میشی و مامان مثل قبل وقت نداره که وبتو هر روز آپ کنه . اما اشکالی نداره شب ها که شما در خواب ناز به سر میبری سعی میکنم بیام نت و برات چند سطری بنویسم . چند وقتیه واست شعر حسنی رو میخونم . البته با کمی تغییر مثلا" تو دهه شلمرود درسایی تک و تنها بود و .... شما خیلی دوست داری و توی اون مدتی که واست میخونم با اون چشمای نازت زل میزنی و نگاهم میکنی و تا آخرش حتی تکونم نمیخوری . خلاصه به این شعر یه جورایی خو گرفتی . ا مروز خاله که اومد حمامت کنه . توی موبایلش یه تیکه از شعر البته با تصویر رو داشت که برای شما از دوستش گرفته بود . وقتی واست گذاشت . یه دفعه به طرف گوشی موبایل خیز...
27 بهمن 1390

اولین گریه دلتنگی برای باباجونی

سلام درسا گلی مامان امروز بعد از سه روز تعطیلی . دوباره من و شما تنها شدیم . بابا جون صبح با کلی اظهار دلتنگی و ناراحتی ازت جدا شد رفت سر کارش . پیش از ظهر داشتم باهات بازی میکردم که یکدفعه کلید تو قفل چرخید و بابا تو چهارچوب در ظاهر شد . با ظاهر شدنش تو جهار چوب در. شروع کرد به صدا کردن و قربون صدقه شما رفتن . نمیدونی چه عکس العملی نشان دادی .  اینقدر خوشحال شدی که بی اختیار اشک تو چشام جمع شد .  خلاصه از شانس خوب شما . بابا یه سری مدارک شرکتشونو تو خونه جا گذاشته بود و شما گل خانم هم خیلی از برگشتن بابا خوش بحالت شد . بالاخره بعد یک ساعت که بابا خونه بود . یه نگاهی به ساعتش کردو رو به شما ...
24 بهمن 1390

ماجرای من و یه دوست تازه

امروز که روز تعطیل بود و هوا هم خوب بود . خداروشکر مامانی و بابایی تصمیم گرفتند بریم خونه ی زن دایی بابام که هم سری بهش زده باشن و هم چون کمی مریض احوال بود و خیلی دلش میخواسته منو ببینه . منو ببرن نشونش بدن . بالاخره رفتیم و هر کس منو میدید کمی لوسم میکرد و میگفت وای چه نی نی نازی . چند تاشون میگفتند شبیه مامانمم و چند تاشون هم میگفتند من و بابا اردوانی مثل یه سیب هستیم که از وسط دونیم شدیم . ما که نفهمیدیم آخر سر که شبیه کی هستیم . خوب بگذریم . مامانی و بابایی . چای خوردن و شیرینی و میوه و منم فقط نگاه میکردم و غصه میخوردم .  . موقع رفتن از خونشون  بود که عروس زن دایی بهم یه سری دیگ تفلون هدیه داد و  میگفتن اینم برای در...
24 بهمن 1390

دل نوشته ای دیگر ......فقط برای شما دخترم

درسایم . دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!! عزیز دلم . خداوند به سه طریق به دعاها جواب می دهد: او می گوید آری و آنچه می خواهی به تو می دهد. او میگوید نه و چیز بهتری به تو می دهد. او می گوید صبر کن و بهترین را به تو می دهد وشما پاداش صبر ما بودی ... بهترینم.   از آغاز می گویم برایت:   از آن زمان که به تو رسیدم   از عشق تا عقل از عقل تا شعر   من تو را در لحظه های تنهایی   از میان نوشته هایم جستم   آن زمان که نگاه ها برایم معنا نداشت ...
20 بهمن 1390

یه کمی شوخی .........یه کمی خنده .........

سلام گل مامان امروز میخوام یه کمی باهات شوخی کنم البته با عکسای نازت . امیدوارم در آینده از نگاه کردن بهشون یه کوچولو خنده روی او لبای خوشگلت نمایان بشه . عزیزم دوست دارم به اندازه ................................. وای بین این همه عروسک خوشگل من چطور گلمو پیدا کنم ؟! شما میتونید گل خانم منو پیدا کنید ؟! یه خرگوش یه خرگوش یه خرگوش بازیگوش . البته از نوع درسایی...       هم نشینی با جوجه اردک زشت اما جوجه من خوشگله مگه نه ؟       اینم یه فرشته درسا از نوع خیلی خیلی خیلی مهربونش .      اینم یه بابانوئل خندون...
18 بهمن 1390

گذری از گذشته تا حال

سلام قند عسل عزیزم زمان در حال گذره شما هر روز بزرگترو و زیباترو باهوشتر میشی . و من و بابات هم خوشبختی رو با وجود تو بهترو زیباترو دل چسب تر حس میکنیم .   به پست های گذشته که نگاه میکردم متوجه شدم که جای لیستی از کارهایی که شما از بدو تولد تا الان یاد گرفتی و انجام میدی . خالیه . پس امروز مروری دارم به گذشته تا الان ولی قول میدم دیگه مامان فراموشکاری نباشم و هر چیزی رو به موقع انجام بدم .     ١٨ آبانماه : دستاتو که میگرفتیم خودتو بلند میکردی . انگاری قبل از نشستن از راه رفتن بیشتر خوشت می یومد . به قولی کمر راست میکردی . ٢٦ آبانماه : دستاتو میشناختی و از صبح تا شب فقط وفقط اونا رو نگاه میکرد...
16 بهمن 1390