آرام جانم درسا آرام جانم درسا ، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره
وبلاگ اجابت دعایموبلاگ اجابت دعایم، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

❤❤ בرسا اجابت یــڪ בعا

برای خواهری فرشته خو و عزیز تر از چان

اردوان نوشت : همسر عزیزم مژگان جان چشمانت را باز کردی و دنیا غرق نگاه زیبایت شد زیبایی های دنیا از آمدن تو پیدا شد ، روزها گذشت و چهره زیبایت در آسمان دلم آفتابی شد دریای زندگی به داشتن مرواریدی مثل تو می نازد ، همه زیبایی های دنیا با آمدن تو می آید و اینگونه زندگی با تو زیبا میشود ، اینگونه چشمانم با دیدن یکی مثل تو عاشق میشود و امروز روز میلاد دوباره تو است ، در این هوای ابری نیز خورشید در لابه لای ابرها به انتظار دیدن تو  است نرگس نوشت : خواهرم آمدی به دنیا و دنیا مات و مبهوت به تو مینگرد ، همه جا را سکوت فرا گرفته تا خدا صدای تو را بشنود صدای دلنشین تو در لحظه شکفتنت...
16 تير 1391

نه نه ...... نه نه .......

سلام گل مامان .......   شروع یازده ماهگی تو بهت تبریک میگم .... .. اما چرا نه نه ...... بله بهتره ها ...... اصلا" بذار از اولش بگم ........ امروز که طبق عادت هر روزه داشتی خاله شادونه نگاه میکردی ....... همین جور پستونکتو میکشیدی به روی لثه ت .... ... با حرص هم اینکارو میکردی طوری که ترسیدم یه وقت پستونکه پاره نشه بپره تو حلقت .. .... پس بهت گفتم درسایی ..... عزیزم اچونکی اهه ..... یه دفعه خیلی محکم گفتی : نه ..... نه ....... و بعد رفتی ... ... این اولین بار بود که کلمه نه رو خیلی واضح بیان کردی الهی من تنهای تنها فدات ...... کم مونده بود از ذوق زیاد .... غش کنم ..... حالا فک کن اون زمان گذشت و حالا س...
9 تير 1391

ماه بلند آسمونم ده ماهگیت مبارک .........

تو که ماه بلند آسمونی منم ستاره می شم دورتُ می گیرم اگه ستاره بشی دورمُ بگیری منم ابر میشم روتُ می گیرم اگه ابر بشی رومُ بگیری منم بارون می شم چیک چیک می بارم   اگه بارون بشی چیک چیک بباری منم سبزه می شم سر در می آرم تو که سبزه م بشی سر در بیاری منم گل می شم و پهلوت می شینم تو که گل می شی و پهلوم می شینی منم بلبل میشم چه چه می خونم   دخترم  ..... ماه بلند آسمونم ........ گرمابخش زندگیم ........ دهمین ماهگرد تولدت م...
8 تير 1391

به زیبایی یک گل ......

امشب چه شبی روشن و زیبا و مصفاست / احسنت، به این جشن دل انگیز که برپاست گویا که گلی پای نهاده ست به گیتی / کز فرّ و شرف، آبروی جمله ی گلهاست . . . تولدت مبارک عزیز مامان این نی نی نازو که عکسشو بالا میبینی (اوستای گلمه) که دیروز فدمای مخملی شو ساعت 2 بعد از ظهر  به دنیا گذاشت ...... این پسر خواهرزاده ( دختر خاله شما ) شیما جونمه ..... الهی من فداش بشم هم فدای خودش و هم فدای پسرش ..... دخترم تا دیروز که خاله زنگ زد و گفت پسر شیما به دنیا اومد ..... اصلا" باورم نمیشد که شیما کوچولوی خاله پسر دار شده ..... انگاری همین دیروز بود که خواهری یه دختر ناز و بور و سفید برفی به دنیا آورد ..... حالا خودش مادر شده ......
6 تير 1391

عکسهایی جا مانده از خاطرات ......... (قسمت اول )

چشم و گوش و زبانم بینی، دو دست و پایم همه وجود و قلبم هدیه داده خدایم می دونی پاهای من کجا هستند؟ می دونی من با اونا چی کار می کنم؟ من هیچ وقت با پاهای برهنه بیرون از خانه راه نمی روم. گُل ها را لگد نمی کنم. پاهای من کوچک هستند ولی حتماً به زودی اندازه پاهای مامان و بابام می شوند. کفش های بزرگ تر ها رو نمی پوشم. در موقع ورزش با پاهام توپ رو شوت می کنم. خوب می دوم و با دوستانم بازی می کنم. در مقابل خداوند رویپاهایم می ایستم و نماز می خوانم و از او سپاسگذاری می کنم. خدای بزرگ ما رو دوست داره. ین همه نعمت به ما داده تا ما از اونها به...
1 تير 1391

دوستی واژ پر مفهو میست ...............

اول سلام .... دخترکم ...... این دو تا عکس زیر رو دوست خوبمون مامان ترنم جون برامون درست کرده..... مامانی اینجا سرای مهر و عشق  است ..... دوست دارم عاشقی  و مهر رو از اینچا به خوبی یاد بگیری ........ تقدیم به ترنم و مامان مهربونش  و شما تمامی دوستان عزیزم عشق معنا دارد دوستی واژه پرمفهومیست ......و محبت زیبا ........ به موازات همند .........دوستی وعشق و محبت همه جا دوستی کالبد است ....... مرکبش عشق و محبت نیرو ...........تا که نیروی محبت نبود مرکب عشق ...........دوستی را نرساند جایی چه تقاوت دارد .......که تو عاشق باشی ...... یا که من عاشق تر ...
31 خرداد 1391

درسایی ..... مقرراتی .......

پنج شنبه : خونه آقاجونی ( بابای مامان) تاریخ : ١٣٩١.٣.٢٥ ساعت : ١٠.٣٠ عمو احمد .خانه نرگس و شیوا گلی و آرمان و مامان و درسا خانوم ..... مکان : گوشه پذیزایی خاله نرگس در حال بازی  با درسایی ...... . خاله نر گس دو انگشت اشاره و وسطی رو بصورت دو تا پا از دور میاره بطرف درسایی ..... ومیگه دو پا دوپا ...... تا برسه به شکم درسایی و یه ریزه قلقلک ...... درسایی: هه هه هه هه ....... و بعد خاله نرگس درسایی نی نای نای ...... نی نای نای .... درسایی میایسته و دستاشو به مامان تکیه میده و نی نای نای میکنه ....... بعد بازی ادامه پیدا میکنه ....... یه بار...
28 خرداد 1391