گذر زمان وووووو خاطرات شیرین .......
سلام عزیزم .......
زندگی در حال گذره ....... شما روز به روز بزرگتر وشیرین تر و شیرین تر میشی ....... ومن از بودنت سرمست از خوشی ........ این روزا کارایی و حرکاتی میکنی ......زیبا و گاه غافل گیر کننده ....... البته فک میکنم تموم مامانای نی نی وبلاگی این لحظات رو تجربه کردن ....... چون هزار ماشاالله ...... اینقده باهوش و غیر قابل پیش بینی هستین که ما گاهی میشم یه علامت سوال گنده .....انشاالله همیشه همین طور پر چنب و جوش و زیبا وسالم وشاد باشین ......
حالا واسه اینکه بیشتر متوجه منظورم بشی یه چندتا حکایت کوتاه واست تعریف میکنم ......خوب شروع کنیم ....یک ...دو ..... سه .....






درسا گلم وقتی از خواب بیدار میشی موهات میشه مثل بابا اردوانی ..... همچی جیمبالو ...( البته بگم ها من عاشق این تیپ جیمبالویتم )





حکایت اول :
رفتیم سوپری آقای ارجمندی ...... یه شریک دارن که آقای ارجمندی ممد صداش میکنن ...... یه کم تپل و خیلی خیلی مهربون هستن این آقا ممد قصه ی ما ........
آقای ارجمندی .....ممد ببین ماست داریم ......
چند لحظه بعد ...... ممد یه کنسرو لوبیا بیار برای خانوم ......
چند لحظه بعد ....... ممد یه بستنی دایتی بده به این دختر خانوم .....
چند لحظه بعد شما در حالیکه با تموم قدرتت فریاد میزدی ....... مــــــــــــــــمــــــــد
همه خیره خیره از جمله خودم نگات کردیم اول از اینکه چه خوب صداش کردی و خیلی غیر منتظره و بعد هم این همه صدای بلند صداش کردی ...... اول سکوت و بعد همه زدن زیر خنده ....... بیچاره ممدو بگو تا بنا گوش قرمز .......





بعد از اینکه کمی از حالت خواب آلودی در میایی میشی همون دخملی خنده رو مامان ....





حکایت دوم ........
بابا تازه از سر کار اومده و بالطبع خسته ........شما میری از توی کشوی کمدت ژاکت و روسریت رو میاری و میگی ...... من من من ......
بابا چیه درسا ؟؟؟؟؟ میخوای بری بیرون ...... سرتو به علامت تایید تکون میدی ......بابا لباستو تنت میکنه ....... میگه کی میخواد بره با باباش بیرون دستتو میبری بالا میگی مــــــــــــن
بابا که خیلی ذوقیده از این حرکتت ....میگه درسا کجا میخواد بره ........میگی ممـــــــــد .....با همون فریاده و بعد هم سرفه میکنی ...... یادم اومدکه آقای ارجمندی سرما خورده بود و سرفه میکرد...... به اردوان که گفتم ...... از خنده روده بر شد .....بردت پایین میگه درسا آقای ارجمندی چکار میکنه؟؟؟؟؟ شما دستتو میاری جلوی صورتت و سرفه میکنی ......ای جانم .......





شگرد جدیدمون برای ترک پستونک درسا ....... وقتی خیلی توی دهنش میزاره .....شروع میکنم وای این دختره ( رومو به یه طرف دیگه میکنم ) چه کار بدی میکنه ...... همش پستونک توی دهنشه ...... سریع پستونکو در میاری و میدی بهم ......

اما خیلی زود پشیمون میشی ....... همچی لباتو ورمیچینی که نگو و نپرس ......الهی ....

اما یه چند لحظه بعد یادت میره و میخندی ....

و بعد هم اینقده با بابا سرگرم میشی که دیگه پستونک از یادت میره ......
خوب برای امروز کافیه به زودی میام با شیرینکاری های جدید ..... یه دنیا بوس





واسه شما :
دوستانم بابت پست قبلی ببخشین اگه نارحتتون کردم ....... پاکش میکنم ...... وبعضی از شما نظر گذاشتین که با عرض معذرت پاک میشه ........ و بعد اینکه مامان () اشکال نداره میدونم ناخواسته بوده عزیزم ........ من نوشته بودم میدونم که اگر کسی گذاشته ناخواسته بوده عزیزم ........و دیگه اینکه خیلی خیلی دوستتون دارم .....








گذر زمان وووووو خاطرات شیرین .......
