آرام جانم درسا آرام جانم درسا ، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره
وبلاگ اجابت دعایموبلاگ اجابت دعایم، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

❤❤ בرسا اجابت یــڪ בعا

سه ماهگی و آغاز چهارمین ماه زندگی

فندو نبات زندگی سخت یا آسان این سه ماه گذشت و شما قدم های مخملی ات را روی چهارمین ماه زندگیت گذاشتی . درسا گلم دوست دارم  گذری تصویری داشته باشم به سه ماه گذشته که ببینم شما خانوم خانوما چقدر بزرگ شدی . خانم شدی . مثل یک دسته گل شدی . اینجا سه روزه هستی و من و شما تازه از بیمارستان به خونه اومدیم.   اینجا شما خانم . یکماهه هستی و زیباتر از قبل در خواب نازی این هم دو ماهگی و آغاز شیطنت ها     و بالاخره سه ماهگی شناخت مامان و بابا و عکس العمل های زیبا به هر چیز . دردانه ام امیدوارم ....... ماهگی ات را جشن بگیرم . ...
27 ارديبهشت 1391

روزی که درسایی روی باباشو زمین نمیندازه .....

قند عسلم سلام عزیزم با این همه خاله های مهربون دیگه ما چی میتونیم از خدا بخوایم ......دیشب خیلی دلم واست میسوخت دل نگرانت بودم ..... با همون نگرانی و دلتنگی پست دیشبو واست نوشتم ...... وای که این خاله های مهربون چقدر با محبتن ...... بلافاصله یکی یکی بهمون سر زدن بعضی هاشون راهنماییم کردن ...... بعضی هاشون بهم دلداری دادن ...... وای که چقدر آروم شدم ........ خیلی خوشحالم از اینکه با شما دوستان گلم آشنا شدم ...... خدا میدونه عاشق تک تک تون هستم ..... و بهترین بهترین هارو  از خداوند در ادامه مسیر زندگی هاتون میخوام ....... و اما جریان امروز ... ... خانم خانما ...... صبح که چشمای خوشگلتو به روی د...
27 ارديبهشت 1391

کاشکی اینقده دخترم صبور نبودی .........

عزیزم دخترکم .....سلام وقتی به دنیای خاکی قدمای مخملی تو گذاشتی ..... همه بهم میگفتن کاشکی دختر صبوری باشه ..... کاشکی شبا زیاد بخوابه و روزا هم زیاد گریه نکنه ...... منم میخواستم چون اون موقع حالم خوب نبود و نمیتوستم بغلت کنم ...... و واسه عمه و خاله و بابا میشد درد سر ...... هم باید مواظب من بودن و هم باید از شما نگه داری میکردن ....... گذشت منم خوب شدم و سرپا ..... دیگه خودم میتونستم ازت نگه داری کنم ...... اما باز هم صبور بودی و آروم ....... خدا رو شکر میکردم ......  دوباره گذشت حالا میتونستی خودت بازی کنی .....غلت بزنی ..... اما بازم صبور بودی و صبور ...
26 ارديبهشت 1391

یه توصیه به نی نی ها : نی نی ها سعی کنید زیاد خوشمزه نشین .......

سلام به بابا یی ها . مامانیا و نی نی ها ...... امروز میخواستم واسه مامان جونیم یه روز خاص باشه ...... پس مثل هر روز کله سحر از خواب بیدار نشدم ...... پس مامانیم بعد از رفتن بابام یه کمی بیشتر خوابید ...... ولی نمیدونم چرا هی نگام میکرد و هی بوسم میکرد..... دیگه داشتم لو میدادم که بیدارم ..... ولی بالاخره به خیر گذشت ....... حدود ساعت ١٠ صبح چشمامو باز کردم و دیدم بابا هم خونه س و مامانم هم داره واسم حریره خوشمزه درست میکنه ...... وای که چقدر گشنم شده بود ...... بعد از صبحانه خوشمزه ...... دیگه حسابی سرحال شدم و شروع کردم به ناز کردن و نای نای کردن اونم از نو ع دو دستیش ..... چپ و راست واسه مامانم میخندی...
24 ارديبهشت 1391

فرشته ای به نام مادر

فرشته ای به نام مادر کودکی که آماده تولد بود نزد   خدا   رفت و از او پرسید:می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید،اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای   زندگی   به آنجا بروم؟خداوند پاسخ داد:در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد. اما کودک هنوز اطمینان نداشت که می‌خواهد برود یا نه: اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این‌ها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خوان دو هر روز به تو لبخند خواهد زد تو   عشق   او را احساس خواهی کرد و...
23 ارديبهشت 1391

وقتی درسایی کتاب خوان میشود ..........

درسا : بی با .......ب...ب..ا...خ.....خ خخخخخ ...... ( باز هم ) خخخخخخ ....... ترجمه مامانی : سلام سلام به مامان جونیا و نی نی های خوشگلشون . خیلی دوستتون دارم و میدونم شما هم منو خیلی دوست دارین ( یه کم از خود بتعریفم ) درسا : بببب رررررررررررر...رررر....آآآآآآآآآ خخخخخخخخخخخخ ( درسا این روزا علاقه خاصی به خ داره ) خخخخخ ...... ترجمه : من امروز داشتم تو خونمون یه گشتی میزدم و اطراف را وارسی میکردم ..... درسا : خخخخ آآآآ ببب .......پپپ .....گی گا ......خخخخخخخ ترجمه : در حال تجسس متوجه یه چیزی شدم که قبلترا ندیده بودم ....پس با یه جرکت ضربتی حودمو رسوندم بهش ......
22 ارديبهشت 1391