سلام به بابا یی ها . مامانیا و نی نی ها ...... امروز میخواستم واسه مامان جونیم یه روز خاص باشه ...... پس مثل هر روز کله سحر از خواب بیدار نشدم ...... پس مامانیم بعد از رفتن بابام یه کمی بیشتر خوابید ...... ولی نمیدونم چرا هی نگام میکرد و هی بوسم میکرد..... دیگه داشتم لو میدادم که بیدارم ..... ولی بالاخره به خیر گذشت ....... حدود ساعت ١٠ صبح چشمامو باز کردم و دیدم بابا هم خونه س و مامانم هم داره واسم حریره خوشمزه درست میکنه ...... وای که چقدر گشنم شده بود ...... بعد از صبحانه خوشمزه ...... دیگه حسابی سرحال شدم و شروع کردم به ناز کردن و نای نای کردن اونم از نو ع دو دستیش ..... چپ و راست واسه مامانم میخندی...